و اما بعد...

و اینکه فهمیدیم از سلاله پاک مجنونیم ماجرایی بود حیرت آور که عقل را قهر می آورد و شعور را شرم

ما را لیکن از شعف بی شعوری خویش در پوست پوسته امکان مکان نبود و دمادم در حیرت مضاعف در تضعیف عقل چاره می ساختیم.

 

به انگشت عام و خاص اشاره شدن گر چه ابتدا شرم انگیز می نمود اما چون فرا گرفتیم که رخ دیگران را به رو نیاوریم و درویش وار از سر کرامت بر خنده عاقلان مسکین چشم بندیم، شیرین آمد.

و ایام ، فرهاد ما شد و سکوت، لیلای ما. ما و سکوت نطفه تدبر بستیم به کار خلق که در تنیدن کلاف بطلان به دور خویش تبحر داشتند و بر این کار بارها عنوان " موفقیت " می گذاشتند و ما در عجب که موفق کیست و موفقیت چیست.

عیان بود که همان قدر که ما سبب اعجاب شان بودیم آنان نیز برای ما شگفت انگیز بودند. از فرح شان غمناک می شدیم، چنانکه از طرب ما وحشت می کردند.

از خشم ما خوف می کردند، چنانکه از لذت های شان به خنده می افتادیم. این دو دنیا در تقابل با یکدیگر پیش می رفت تا ....

ما همچنان سکوت کردیم

و

 این ماجرا همچنان ادامه یافت  

/ 7 نظر / 10 بازدید
الهام

فرشاد عزیز قلمت همچون همیشه نافذ است و کلامت چنان بر روح و جان می نشیند که دلم نمی خواهد تا... به من بگوید که به انتهای متن رسیده ام سکوتت همچنان مقدس باد!!!

محمودی

در این دنیا که مردانش عصا از کور میدزدند من از خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم هزاران سیم و زر دادم یکی مخلص نشد ما را یکی مفت میشود مخلص یقینا مطلبی دارد

پیام

ای تجلای همه بیهودگی ها، نقطه ی پایان، ای بطلان! من كه در پوچی كمال آورده ام

باران

سلام من فک میکردم هنوز آموزش زبان آلمانیه ... خیلی دیر اومدم[ناراحت]

باران

صد عجب که زندگی سرد است با این همه داغ عالییییییییی بود .[گل]

باران

و اما حالا ... تو شادی و آرام و دیگران ...

واگویه

مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی ...