برای حسین پناهی

١۴ مرداد را در تقویمم سیاه می کنم

به یاد معصومیت کودکانه ای که در لابلای واژگانت سیال بود.

پاک بودی چون باران

زلال چون نور

و

معصوم چون کودکی که هم اینک - در همین لحظه- دیده به جهان گشود.

 

نمی شناختی مرا. اما من تو را چون آشنای دیرینه دوستت می داشتم.

 

سیاه سیاهم

با زرد هماهنگم کن استاد

گاه حجم یک کلاغ

کنتراست یک تابلو را حفظ می کند.

 

جملاتت تداعی سادگی زندگی است و در آنها جریان دارد نور، جریان دارد رنگ و لطافت و لبریزند از معصومیتی ناب.

 

به بهشت نمی روم .

اگر مادرم آنجا نباشد.

 

ناغافل رفتی مرد پاک بی ادعا! ناغافل رفتی. بیهوده نیست گفته اند که دنیا برای بعضی ها کوچک است. و تو یکی از اینها بودی.

 

تو این دنیای هیشکی به هیشکی

این یکی دستت باید اون یکی دستت رو بگیره.

وگرنه خلاصی. خلاص.

و تو چه زود خلاص شدی. 

 

و امشب دوباره با یادت سودایی دارم. و به یاد این جمله ات گونه را به اشکی صیقل می دهم : 

 

امشبم گذشت و کسی ما رو نکشت.  

خدایت بیارمرزاد

 

 

/ 5 نظر / 5 بازدید
فریبا

امشبم گذشت و کسی ما رو نکشت. ............ انسان های بزرگ غروبی ندارند....روحش شاد

آگاهی

سلام دوست عزیز آنها از تفکر میترسند واز کسانی که فکر میکنند پس تولید فکر کنیم وبلاگ خوب و پرباری دارین خوشحال میشم در راه آزادی و آگاهی با هم همکاری کنیم اگه مایل بودین تبادل لینک کنیم اگه خواستین منو به اسم شرعتی واندیشه اش لینک کنین و خودتون هم بگین به چه اسمی لینکتون کنم ممنون میشم مصلحت امروز ایران در دست‌های ماست. آینده‌ی ایران در سر زانوان ماست که نمی‌خواهیم در برابر شنیع‌ترین استبداد عصر خویش زانو بزنیم. استبدادی که نه بر تن ما که می‌خواهد بر جان ما حاکم شود. البته شاید افکارمان یکی نباشد اما دموکراسی ونقد را از خود شروع کنیم

فریبا

حالا بگذار آوازی برای امید بسازیم از فردا و آن را آشکار کنیم. زمان در دست‌هایی پناه می‌گیرد در صورت‌ها و لب‌هایی که آزادی را رویا می‌بینند. ما چون آن درختان پیر...

فریبا

حالا بگذار آوازی برای امید بسازیم از فردا و آن را آشکار کنیم. زمان در دست‌هایی پناه می‌گیرد در صورت‌ها و لب‌هایی که آزادی را رویا می‌بینند. ما چون آن درختان پیر...

فریبا

حالا بگذار آوازی برای امید بسازیم از فردا و آن را آشکار کنیم. زمان در دست‌هایی پناه می‌گیرد در صورت‌ها و لب‌هایی که آزادی را رویا می‌بینند. ما چون آن درختان پیر...