ما و مجنون

در دیوانگی بر ما گشودند

چو پرده از رخ مجنون زدوند

 

 

 

جماعت هو کردند و خندیدند و گفتند از قبیله مجنونیم و ما در دل به خود که از پشت مجنون بودیم افتخار کردیم و غره شدیم.

 

آن لیلا زدگان لیلا پرست بی لیلا ، که کوس عقل سر دادند و از شعور بی شعور خویش دم گرفتند، ما را به سخره ابلهانی خواندند که در کوچه و خیابان کلوخ اندازی می کنیم یا چوبی را شخصیت (! ) داده ، الاغ میخوانیم و جثه بزرگ شده، در مرداب (! ) کودکی از راه مانده ایم.

 

گفتند منصب بر ما منتسب نشود که آن را که شعور نباشد درک شعر نیاید.

گفتند دفتر بر ما روا نیاید که آن را که عقل نباشد امر معقول نشاید.

گفتند اعتنا _ و هم اعتماد _ بر ما نباید، که هیچ حسابی را محسوب نمی کنیم .

گفتند سلسله مجنون را سوزاندن بهتر که رسوایی بی خردی بی خرد داغی است بر پیشانی علم عالم

 

 

گفتند

 

و ما سکوت کردیم

 

و این ماجرا همچنان ادامه دارد.

/ 10 نظر / 8 بازدید
حسین !

سلام.وبلاگ خوبی داری خواستی یه سر به ما بزن. تبادل لینکم داریم امضا حسین(وبلاگ گروهی خ-چ) [گاوچران][گل]

فرحناز

حرفی به من بزن من در پناه پنجره ام با آفتاب رابطه دارم

فریبا

و سکوت... استاد من از این عالم سودازدگی لیلی و مجنون بیزارم... دنیای عقل و شعور والاتر است چرا که چوب احساسات را می خوریم..

آبان

سرگیجه سرگیجه ی این چرخ خاکستری فرجامی ندارد بی تو چه خط خطی است دفتر شعر ترانه های بیشه. بنگر که چگونه ازانتها به ابتدایی رسیدیم که خود انتهای امر بود پس آینه ی اندیشه های صورتی ات کو؟ این آینه تنها راه نجات است .شاید. از این چرخاب مسلسل تاریک. بیا در مردابی که پیش رو داریم در آبگینه تعمق بنگریم و با آب عشق وضوگیریم . که این در بزودی زود بسته می شود . محو می گردد. بیا دمی را به نیت هم استخاره کنیم . که خط پایان دور است و نزدیک.

آبان

کاش مرگ لحظه ها را رستخیزی بود

آبان

در انتظار باران باغبان سالهاست که تنها و تنها می کارد دریغ و درد که هرگز نمی روید آفتاب می تابد چه کنم تمام عمر را در کشتزارم در حسرت باران بودم غافل از اینکه درختها در کویر می رویند ولی حیف که درختان کویری بی برند . در کشتزار ما ریشه ها را سوزاندند و در کویرشان به خارها دخیل می بندند می دانم که روزی بهمین نزدیکی باید نماز شکر باران خواند

آبان

من دارم علیه خودم انقلاب می کنم بخاطر هعمین شمارم قطعه (اعتصاب ) خانواده واسم یه شماره ی تازه خریدند ولی این شماره فقط مربوط به اوناست انقلاب الان نزدیک یک ماهه قرص اعصاب می خورم من عید در حضور 20 مهمان شیشه ی اتاقم رو شکوندم . کار به خود آزاری داشت می کشید واسم دعا کن به خدا ایمان دارم کمکم می کنه!

رضا

هی دیوانه. مجنون. هی تو! بیا با هم تمام جهان را دست بیندازیم. به جان تو. آنقدر بخندیم تا بمیریم.

سکوت مقدس

من پایم . یه بلیط دو سره واسه آخر هفته بفرست...