سكوت مقدسخموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن |
||
به خوشی می گذشت که نه کسی را با ما کار بود و نه ما را با کسی جوار.
ژنده بی طمع خود برتن و چوبدست هم پای مان در دست. در کوچه و بازار راه می بردیم و از قوت معرفت جان را می انباشتیم.
دنیای ارتباط مان دستخوش انفکاک شخصیت ، به دور از منیت، فارغ از کمیت بود و سرشار از کیفیت.
می رفتیم در راستای خورشید تا ناپدید شویم در ذات ازلی که تنها او ما را می پذیرفت.
که ما منفور خردمندان پر غرور بودیم و مغضوب عالمان بی ذنوب.
وادی بزرگ جهان، سن نمایش سخرگی ما شد، چوت دلقکی که سرخی بینی اش حکایت از سوز دلش دارد و خنده لبانش فارغ از نیش نیست و این نداند آنکه با او هم کیش نیست.
نشاید حرف زدن در جمع لغت دانان و نوشته خوانان و نباید همدم شدن با دم مسیحایی عالمان کلام که وجود ما در برابر چشمان شان شکر جل جلاله را بر زبان شان جاری می ساخت که در صحت عقلند و حضورمان در بحث مباحثات و وعظ موعظه هاشان حرام
این بود که عزم سفر کردیم به دیاری که یا کسی ما را نشناسد یا کسانی از جنس خویش بیابیم.
ما سکوت کردیم و
این حکایت همچنان ....ادامه دارد.
پ.ن : آوارگی کوی و بیابانم آرزوست
و اینکه فهمیدیم از سلاله پاک مجنونیم ماجرایی بود حیرت آور که عقل را قهر می آورد و شعور را شرم
ما را لیکن از شعف بی شعوری خویش در پوست پوسته امکان مکان نبود و دمادم در حیرت مضاعف در تضعیف عقل چاره می ساختیم.
به انگشت عام و خاص اشاره شدن گر چه ابتدا شرم انگیز می نمود اما چون فرا گرفتیم که رخ دیگران را به رو نیاوریم و درویش وار از سر کرامت بر خنده عاقلان مسکین چشم بندیم، شیرین آمد.
و ایام ، فرهاد ما شد و سکوت، لیلای ما. ما و سکوت نطفه تدبر بستیم به کار خلق که در تنیدن کلاف بطلان به دور خویش تبحر داشتند و بر این کار بارها عنوان " موفقیت " می گذاشتند و ما در عجب که موفق کیست و موفقیت چیست.
عیان بود که همان قدر که ما سبب اعجاب شان بودیم آنان نیز برای ما شگفت انگیز بودند. از فرح شان غمناک می شدیم، چنانکه از طرب ما وحشت می کردند.
از خشم ما خوف می کردند، چنانکه از لذت های شان به خنده می افتادیم. این دو دنیا در تقابل با یکدیگر پیش می رفت تا ....
ما همچنان سکوت کردیم
و
این ماجرا همچنان ادامه یافت
در دیوانگی بر ما گشودند
چو پرده از رخ مجنون زدوند
جماعت هو کردند و خندیدند و گفتند از قبیله مجنونیم و ما در دل به خود که از پشت مجنون بودیم افتخار کردیم و غره شدیم.
آن لیلا زدگان لیلا پرست بی لیلا ، که کوس عقل سر دادند و از شعور بی شعور خویش دم گرفتند، ما را به سخره ابلهانی خواندند که در کوچه و خیابان کلوخ اندازی می کنیم یا چوبی را شخصیت (! ) داده ، الاغ میخوانیم و جثه بزرگ شده، در مرداب (! ) کودکی از راه مانده ایم.
گفتند منصب بر ما منتسب نشود که آن را که شعور نباشد درک شعر نیاید.
گفتند دفتر بر ما روا نیاید که آن را که عقل نباشد امر معقول نشاید.
گفتند اعتنا _ و هم اعتماد _ بر ما نباید، که هیچ حسابی را محسوب نمی کنیم .
گفتند سلسله مجنون را سوزاندن بهتر که رسوایی بی خردی بی خرد داغی است بر پیشانی علم عالم
گفتند
و ما سکوت کردیم
و این ماجرا همچنان ادامه دارد.