سكوت مقدسخموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن |
||
به خوشی می گذشت که نه کسی را با ما کار بود و نه ما را با کسی جوار.
ژنده بی طمع خود برتن و چوبدست هم پای مان در دست. در کوچه و بازار راه می بردیم و از قوت معرفت جان را می انباشتیم.
دنیای ارتباط مان دستخوش انفکاک شخصیت ، به دور از منیت، فارغ از کمیت بود و سرشار از کیفیت.
می رفتیم در راستای خورشید تا ناپدید شویم در ذات ازلی که تنها او ما را می پذیرفت.
که ما منفور خردمندان پر غرور بودیم و مغضوب عالمان بی ذنوب.
وادی بزرگ جهان، سن نمایش سخرگی ما شد، چوت دلقکی که سرخی بینی اش حکایت از سوز دلش دارد و خنده لبانش فارغ از نیش نیست و این نداند آنکه با او هم کیش نیست.
نشاید حرف زدن در جمع لغت دانان و نوشته خوانان و نباید همدم شدن با دم مسیحایی عالمان کلام که وجود ما در برابر چشمان شان شکر جل جلاله را بر زبان شان جاری می ساخت که در صحت عقلند و حضورمان در بحث مباحثات و وعظ موعظه هاشان حرام
این بود که عزم سفر کردیم به دیاری که یا کسی ما را نشناسد یا کسانی از جنس خویش بیابیم.
ما سکوت کردیم و
این حکایت همچنان ....ادامه دارد.
پ.ن : آوارگی کوی و بیابانم آرزوست