سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

ما و مجنون

در دیوانگی بر ما گشودند

چو پرده از رخ مجنون زدوند

 

 

 

جماعت هو کردند و خندیدند و گفتند از قبیله مجنونیم و ما در دل به خود که از پشت مجنون بودیم افتخار کردیم و غره شدیم.

 

آن لیلا زدگان لیلا پرست بی لیلا ، که کوس عقل سر دادند و از شعور بی شعور خویش دم گرفتند، ما را به سخره ابلهانی خواندند که در کوچه و خیابان کلوخ اندازی می کنیم یا چوبی را شخصیت (! ) داده ، الاغ میخوانیم و جثه بزرگ شده، در مرداب (! ) کودکی از راه مانده ایم.

 

گفتند منصب بر ما منتسب نشود که آن را که شعور نباشد درک شعر نیاید.

گفتند دفتر بر ما روا نیاید که آن را که عقل نباشد امر معقول نشاید.

گفتند اعتنا _ و هم اعتماد _ بر ما نباید، که هیچ حسابی را محسوب نمی کنیم .

گفتند سلسله مجنون را سوزاندن بهتر که رسوایی بی خردی بی خرد داغی است بر پیشانی علم عالم

 

 

گفتند

 

و ما سکوت کردیم

 

و این ماجرا همچنان ادامه دارد.

+ فرشاد موتمنی ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۸
    پيام هاي ديگران ()