سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

داستان کوتاه

داستان زیر در جشنواره "باور" مقام سوم را کسب کرد و در جشنواره "حضور" مورد تقدیر قرار گرفت

یک مرد، یک آرزو

 

مرد کمی از جایش تکان خورد. بدنش کوفته شده بود. تمام بدنش. چهره اش رادرهم کشید و به زحمت آب دهانش را قورت داد. درتمام بدنش احساس درد می کرد. چشمهایش را بازکرد. همه جا را تار می دید. بعد به تدریج چشمانش به محیط عادت کرد. هیچ چیز برایش آشنا نبود. سعی کرد دیوار مقابلش را بایکی از دیوارهای اتاقش مطابقت دهد. اما شبیه هیچ کدام از دیوارهای اتاقش نبود. بعد مثل اینکه چیز با اهمیت تری یادش بیاید، باردیگر به زحمت آب دهانش را قورت داد و به سختی گفت:« کلاهم. کلاهم کو من واسه امشب لازمش دارم.» زن که تازه متوجه به هوش آمدن مرد شده بود، به تخت نزدیک شد و با قیافه سردی گفت:« سلام، به هوش اومدی؟» مرد چهره متعجبی به خود گرفت و گفت:« تواینجا چکار می کنی؟ اونم این موقع صبح. من باید تا نیم ساعت دیگه لیوان شیرم رو خورده باشم و عازم اداره باشم.» زن باهمان قیافه سرد گفت:« و لابد سه ربع دیگه هم درآخرین ایستگاه مترو پیاده بشی. روزنامه صبح رو از اون پسرک روزنامه فروش بگیری و راس ساعت هفت و سی دقیقه کارت بزنی؟» مرد باچهره خشکی پاسخ داد:« خب آره.» مکث کرد و گویی برای مدتی دردش را فراموش کرده باشد، ادامه داد:« اینها که توضیح واضحاته، اما تو جواب من رو ندادی. این موقع صبح اینجا چکار می کنی؟» زن بدون هیچ مقدمه ای پاسخ داد:« اگه یک کمی دقت کنی می بینی اینجا با جایی که هرروز وقتی چشمات رو باز می کنی، مقابل چشمات ظاهر  می شه، فرق داره،» مرد با یک حالت گیجی و خونسردانه گفت:« آره. اتفاقا چشمام رو که باز کردم متوجه شدم که اون دیوار شبیه هیچ کدوم از دیوارهای اتاقم نیست.» درد شدیدی رادربدنش احساس کرد. چشمانش را بست و آب دهنش را به زحمت قورت داد. زن که حال وخیم مرد را دید و ناراحتی شدیدی را در خود احساس کرد، آرام گفت:« فعلا بهتره استراحت کنیبعدا باهم حرف می زنیم.» مرد مصرانه گفت :« من به تو می گم باید برم سرکار. تازه خود تو هم دیرت می شه. نکنه امروز جمعه است. اما تا جایی که یادم میاد پریروز جمعه بود.» لحنش را عوض کرد و باکمی عصبانیت گفت:« توی دوستی بیست سالمون هیچ وقت یادم نمیاد این موقع صبح باهم بوده باشیم. اگه یادت باشه ما دوستیمون را توی یک چارچوب نانوشته و ناگفته شروع کردیم و اون چارچوب مشترکاتمون بود.» زن با لحن خشک و سرد حرف مرد را قطع کرد:« مثل اینکه مغزت هم تکون خورده. این مزخرفات چیه که امروز صبح می گی؟»

مرد رو به پنجره کرد و بدون  اینکه چیزی بگوید، لغزش دانه های باران را نگاه کرد.

زن درحالیکه اندوه خود را پنهان می کرد، بادستمالی قطرات اشک را از گونه ها پاک کرد و گفت :« دیشب ساعت هشت و نیم بود که زنگ زدی. فقط گفتی خیابون شانزدهم. روبروی فروشگاه بزرگ. یک ماشین به هم زده خودت روبرسون..»

مرد مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد، به طرف زن برگشت. دراین  کار بی ملاحظگی کرد و دوباره دردی دربدنش احساس کرد و از شدت آن به خود پیچید. چشمانش رابست و پس از مدتی که آرام شد، کنجکاوانه پرسید:« اون کجاست؟ کلاهم کجاست؟ من واسه امشب لازمش دارم.»

زن متعجبانه پرسید:« امشب؟»

مرد بی اعتنا به سئوال زن، ادامه داد:« من باید برم. امروز خیلی کار دارم. می فهمی؟ امشب شب مهمیه واسه من..»

زن با لحنی عصبانی گفت:« حرف حساب توی اون سرت می ره؟ اینجا بیمارستانه. توهم تصادف کردی و صدمه دیدی و اینجا بستری هستی.»

مرد دوباره روی خود را به سوی پنجره برگرداند. هنوز باران می بارید. پس از کمی مکث پرسید:« قبل از شش بعد از ظهر مرخصم می کنن؟»

زن که از شدت صدمه خبر داشت، بغض خود را فروخورد و با لحن مهربانانه تری گفت: «نمی دونمشاید..»

مرد به حرکت دانه های باران برروی شیشه خیره شد. سکوت سنگینی حکمفرما شد. پس از مدتی مرد با لحنی سرخورده و آرام گفت:« من درطی این چهل سال به هیچکدوم از آرزوهام نرسیدم. دلم می خواست فضانورد بشم، اما حالا یک کارمندم با 17 سال سابقه کار. حتی نتونستم به مدارج بالاتر از لیسانس دست پیداکنم. همیشه آرزو داشتم یک روز صبح زود به کوه برم و تاغروب برنگردم. اما ایام هفته که اوضاع کار اداره بود و روزهای تعطیل هم خواب می موندم. هیچ وقت نشد توی یک قرعه کشی انتخاب بشم. از همه مهمتر آرزوی داشتن یک پدر و مادر بود که بلای طبیعی اونا روهم از من گرفت. پریشب وقتی از سر کار برگشتم، گذشته رو مرور کردم. همه آرزوهای عقیم شده ام مثل پرده سینما از جلوی چشمام گذشتن. اما این میون یک آرزو بود که هنوز می شد عملی اش کرد. شایه بگی مسخره اس یا   اینکه من یک دیوونم اما مدتها بود دلم می خواست شب تولد چهل سالگیم یک بارونی بلند بپوشم. پیپم رو گوشه لبم بگذارم و درحالیکه یک کلاه روسی به سر گذاشتم، چند ساعتی زیر بارون راه برم. می دونی فردا شب شب تولد چهل سالگی منه و من فقط امشب رو وقت داشتم. مدتها بود بارونی بلند و پیپ روخریده بودم، اما پریشب متوجه شدم که کلاه روسی ندارم. این بود که» دوباره درد به سراغش آمد. لحظه ای چشمانش رابست. دوباره سکوت برقرارشد. پس از اندک زمانی باچشمان بسته ادامه داد:« این بود که دیشب به فروشگاه بزرگ رفتم و کلاهی که مورد نظرم بود رو خریدم. اما اون راننده لعنتی» مکث کرد و ملتمسانه به زن نگاه کرد و با صدای خفه ای پرسید:« بهشون می کی ساعت شش مرخصم کنن؟ من فرصت دیگه ای ندارم. می دونی واسه یک مرد سخته که ببینه توی سراشیبی زندگی افتاده و به هیچ کدوم از آرزوهایش نرسیده. » زن با قیافه ای سرد چشمانش را از چشمان ملتمس مرد گرفت. به پشت پنجره خیس رفت و در سکوت به مردی فکر کرد که در شب تولد چهل سالگی اش برای اینکه به تنها آرزوی خود برسد، یک بارانی باند ، یک پیپ و یک کلاه روسی دارد. آسمان بارانی هم با او یار است. و باز اندیشید :    « اما آیا تا ساعت شش خواهد فهمید که یک پایش را قطع کرده اند و دیگر نمی تواند زیر باران راه برود؟»

 

 

+ فرشاد موتمنی ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٤
    پيام هاي ديگران ()