سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

کمی پیچیده است با دقت بخوانید

خدا پرسید : "یادته وقتی دوازده سیزده سالت بیشتر نبودپاکت میوه به دست خواستی ازرو جوی آب کنار خیابون بپری که تعادلت به هم خورد و پاکت میوه ازدستت رها شد ومیوه ها پخش و پلا شدن. "

گفتم : خیلی حال گیری بود. با کلی وسواس تک تک اون سیبها رو سوا کرده بودم. درشت بودند و بدون لکه. کلی طول کشیدتا همه رو دوباره جمع کردم.تازه چند نفرکه اون اطراف بودند هم به من خندیدند.

خدا گفت : " مطمئنم حمید صالحی و نسترن پاک رخ رو نمی شناسی. توی عمرت نه اونا رو دیدی و نه اسم شون روشنیدی. اونا هم تو رو نمی شناسن. نسترن پاک رخ مجسمه ساز بود و درس خونده پاریس. همون جا هم موندگار شده بود و واسه میادین شهر و موزه ها مجسمه می ساخت. یکی از برجسته ترین کارهاش "آدمک بی سر " بود که تحسین خیلی از اهالی فن رو برانگیخت. در زمان خودش جایزه های در خور توجهی رو هم مال خود کرد و خیلی از روزنامه ها و مجلات دنیا با نسترن مصاحبه کردند و عکس اون رو چاپ کردند. پدر نسترن بازپرس ویژه قتل بود و توی کارش خبره. یکی از سرگرمی های محمود پاک رخ روزنامه خوندن بود. اون شب بعد از شام کنار همسرش پروین نشسته بود و حین نوشیدن نسکافه روزنامه می خموند. صفحه هفت روزنامه رو هیچوقت نگاه نمی کرد چون رابطه خوبی با هنر نداشت. پروین خانم هر شب صفحه هفت روزنامه رو برمی داشت و باهاش الگوی خیاطی می برید. اما اون شب مجالاین کار رونیافت. چون هنوز یکی دو جرعه نسکافه ننوشیده بودند که تلفن زنگ زد. " منزل پاک رخ بفرمایید" . " سلام بازپرس . شب تون بخیر. " " سلام رجبی . چطوری؟ چه خبر؟" " قتل مشکوک یک جوون 27 ساله قربان. حوالی پارک شهر. هیچ  کسی رو نداشته. همسایه ها بوی جسد رو فهمیدن و خبر دادن." " کجایی الان؟ " " تا ده دقیقه دیگه در خدمتم. درب منزل جنابعالی." " میام پایین." یکی از عادت های پاک رخ این بود که همیشه روزنامه لوله شده اش رو توی جیب بغلش می گذاشت. آماده شد. روزنامه رو برداشت و بعد از خداحافظی با پروین خانم خونه رو ترک کرد. خونه مقتول طبقه بیستم یک آپارتمان بود. تاریک بود و با روشن شدن  چراغ چیزهایی نظر بازپرس رو به خودش جلب کرد.چند کتاب روی میز شیشه ای وسط اتاق بودن " عرفان شرق " ، " روح متعالی " و ... . یک زیرسیگاری پر از ته سیگار. ته یک عود تمام سوخته توی یک نعلبکی و چند شمع .پسر با موها و ریش بلند مشکی به شکم روی زمین افتاده بود. تسبیح دور گردنش پاره شده بود و دونه های چوبی اش کف زمین ریخته بود. یک کتابخونه بزرگ هم کنار اتاق چسبیده به دیوار وجود داشت که پر از کتاب های عرفانی بود. فقط در طبقه پایین کتابخونه سری کامل یکی از ماهنامه های پزشکی فرانسه زبان وجود داشت که در مورد آلترنتیو مدیسن بود. بازپرس که یاد دخترش نسترن افتاده بود،به رجبی گفت این سری مجله ها رو با خودت بیار و آپارتمان رو ترک کرد.

علی عبدی نمکی بود. مادر و پدر علی پنج فرزند داشتند و برای کسب پولی بیشتر به شهر آمده بودند.پدر علی نه تنها توی شهر کار بهتری پیدا نکرده بود ،بلکه فقط تونسته بود یک گاری تهیه کنه و به صورت مشترک با علی نان خشک را با نمک عوض می کردند. اون روز علی از بس داد زده بود گلویش خشک شده بود. گاری را از داخل میلان به داخل خیابان اصلی هل داد و لب جوی آب پشت به خیابون نشست تا آبی به صورت بزند. سیب سرخی که با آب به پیش می آمد، نظرش را جلب کرد. سیب را از آب گرفت، به دهان برد و گاز زد. رد دندانش بر تن سیب نقشی انداخت. ناگهان با صدای بوق اتومبیل آخرین مدلی که قصد پارک کردن کنار خیابان را داشت، از جای پرید، سیب گاز زده را روی پاکت زباله کنار ستون برق گذاشت و لحظه ای بعد گویی آن سیب بخشی از یک رویای فراموش شده باشد، فریاد زنان می گفت " نمکیه " و دورتر و دورتر می شد.

تضاد سیب سرخ منقش به رد دندان و پاکت مشکی زباله تنها می توانست برای یک نفر تلنگر باشد و او حمید صالحی بود. حمید صالحی دانش آموخته رشته نقاشی از دانشگاه هنر بود. نقاشی را دوست داشت، اما به قول پدر نقاشی نون و آب نمی شدو همین نا امید و سرخورده اش می کرد. صبح ها روزنامه می خرید تا مگر شغلی پیدا کند و درآمدی داشته باشد و شب ها طرح می زد و نقاشی می کشید. در پرسه های نا امیدانه خود در شهرصحنه آن روزدر ذهنش رخنه کرد و همان شب دست به کار ترسیم آن بر بوم نقاشی شد. صبح تصویر بکری که علی ساخته بود با دستان حمید بر تن بوم نقش بسته بود، " تقدیر" . حمید افسرده و دلمرده نگاهی به نقاشی انداخت و به سوی تکرار زندگی بی هدف پای از خانه بیرون نهاد.

محمود پاک رخ به محض ورود به سالن انتظار فرودگاه نسترن را در آغوش فشرد وگونه هایش را بوسید. نسترن پدر را به شمت در خروجی راهنمایی کرد. در راه منزل مشتاق بود بداند چه علتی باعث سفر پدر به پاریس شده. " مجله های فرانسه زبان کمکم کرد باند مخوفی رو شناسایی و ردیابی کنم که طبق اطلاعات واصله الان در پاریس هستند. در واقع این یک ماموریت کاریه. به آپارتمان که رسیدند دختر به رسم ادب کت پدر را گرفت تا در کمد دیواری آویزان کند. " هنوز عادت تون رو حفظ کردین پدر؟ یکی از همین روزنامه های ایرانی چند وقت پیش می خواستبا من مصاحبه کنه.می تونم نگاهی به این روزنامه بندازم. " و پس از مدتی وارسی " اوه خدای من، صفحه هنری هم که داره ."

" بیا بشین ببینمت. فردا ، پس فردا باید برگردم."

" چه عجله ای دارین ؟ "

" گفتم که ماموریت کاریه . "

" وای بابا! اینجا نوشته فراخوان آثار هنری حجم، مجسمه و نقاشی برای برپایی نمایشگاه. نظرتون چیه یکی از آثارم رو بفرستم ؟ "

" بفرستی ؟ چرا خودت نمیای ؟ "

" خوب اگه انتخاب شد خودم هم میام . شما زحمت تون نیست ببرینش تحویل بدین ؟

محمود پاک رخ یکی دو روزی را در پاریس ماند. بعد برگشت. به فرودگاه که رسید یک تاکسی به مقصد دبیرخانه نمایشگاه گرفت و امانتی نسترن رو تحویل داد.

ساعت از یک بعد از ظهر گذشته بود که حمید به یکی از تفرجگاه های حوالی شهر رسید. فکرش کار نمی کرد و تصمیم گرفته بود چند ساعتی رو واسه تمدد اعصاب به جای ساکتی پناه ببره. باید به آینده فکر می کرد. شاید پدر درست می گفت که نقاشی نون و آب نمی شه. در اولین اطراق گاه اقامت کرد و ساندویچی سفارش داد. گوشه ای نشست و غرق در افکار به ساندویچ گاز زد. نفهمید چه موقع تموم شد. خواست روزنامه دور ساندویچ را مچاله کند و دور اندازد که این خبر نظرش رو جلب کرد " فراخوان آثار هنری حجم، مجسمه و نقاشی برای برپایی نمایشگاه " دو ماه بعد نمایشگاه در یکی از فرهنگسراهای شهر افتتاح شد. سالن اصلی پر از هنرمندانی بود که با یکدیگر تبادل نظر می کردند و آثار یکدیگر را نقد می نمودند. به نظر نسترن معصومیت بکری در " تقدیر " وجود داشت و تضاد سیب سرخ و پاکت زباله مشکی هم " دوست داشتنی بود. " تابلوهای دیگری هم دارین ؟ " " حدود 25 تا. " " چرا یک گالری توی پاریسنمی گذارین ؟ نقاشی تون خیلی نظم رو گرفته.می دونم نظر شخصیه ، اما در سطح کارهایی هست که اونجا می بینم." " ولی فکر نمی کنم کارآسونی باشه. "" بسپارینش به من. این کارت منه . پارک رخ هستم ." " خوشبختم. صالحی ام."

چند ماه بعد حمید اولین گالری نقاشی خودش رو توی پاریس بر پا کرد. شش تابلوش به فروش رفت و خودش در پاریس ماندگار شد.  

+ فرشاد موتمنی ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۳٠
    پيام هاي ديگران ()