سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

چند کلمه حرف سکوت

باز هم جسم زمین بی رمق

زیر پاهامان چموشی می کند

کام خشکیده ز کام همدلی

میل از خمر خموشی می کند

 

 

 

 

در شبی با وسعت سر سکوت

خاطرات خسته خونین می شود

 

 

 

ماندن خاموش یعنی زندگی

می رود اندر مسیر بندگی

 

 

 

 

ماییم و سکوت و همنشینی بهار

آن صبح که جمله قید دنیا بزنیم

 

 

به انزوای غریبان چو گام می نهی امشب

به پیشواز بیاید سکوت بر سر راهت

شب شراب خموشان به یمن توست بهاری

مباد ابر خزانی به آسمان نگاهت

 

سکوت در شب هجرش چه خیس می گرید

به خاک تیره که ماوای آن سمایی بود

 

ساکت و خاموش در دریا شکست

رفت تا شهری غریب و دور دست

 

تحفه هجرت عشق مهر سکوت است به لب

ما چه گوییم که آگاه ز گفتار تویی ؟

 

ای قلم کوتاه کن حرف و سخن

شد جزای ناخموشان چوب دار

 

خموش باش و شکایت زظلم دور مکن

که نیکنامی ما را خموشی ما ساخت

 

 

+ فرشاد موتمنی ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۳٠
    پيام هاي ديگران ()