سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

ما سه تا بودیم 1

ما سه تا بودیم

یک اتوبوس مسافربری ، یک تریلی و یک فولکس .

من اون فولکس بودم . هر سه تامون تویه گاراژ اسقاطی ها بودیم . اتوبوس اونطوری که خودش می گفت توی جاده چپ کرده بود. اما جلوبندیش سالم بود. تریلی هم سن و سالی ازش گذشته بود ، ولی اتاق تمیزی داشت. منم که از موقع اون تصادف سر یکی از چهار راه ها حسابی اوراق شده بودم . پس از مدتی سکوت ، اتوبوس مغرورانه سر حرف رو باز کرد و گفت : « منوز هنوز امید دارم که از اینجا می رم بیرون . جلو بندیم سالمه ، یعنی قلبم می تپه . ولی شما ها چی ؟ بیچاره ها » . تریلی که بهش برخورده بود ، پوزخندی زد و گفت : « با اون ظاهر درب و داغونت بی خودی امیدواری . من رو نگاه کن . مطمئنا یکی از همین روزها منو از اینجا می برن بیرون . با یک موتور دست دوم راه می افتم . » من چیزی واسه گفتن نداشتم . یک فولکس درب و داغون بودم . هم بدنه و هم جلوبندیم بدجوری صدمه دیده بودن . اتوبوس باز بادی به غبغب انداخت و گفت : « مطمئنا من خیلی زودتر از شما از اینجا می رم بیرون. اونم نه به عنوان اوراقی . من برمی گردم به جاده . دلم واستون می سوزه » . تریلی گفت : « بهتره دهنت رو ببندی . اسقاط . تو فقط به این درد می خوری که ذوب بشی . همین » . داشت بحث شون بالا می گرفت که چند نفر اومدن و بالا سر من واستادن . بعد حرف هایی زدن که من نفهمیدم . اما نتیجه اش این بود که اولین ماشینی که از اونجا بیرون اومد من بودم. اتوبوس مسافربری و تریلی بد جوری کنف شدن . خیلی خوشحال شدم . لابد تشخیص داده بودن که قابل تعمیرم و دوباره می تونم مورد استفاده قرار بگیرم. توی همین فکرها بودم که از گاراژ اسقاطی ها بیرونم اوردن . خنده معنا داری به اون دوتا پرمدعا کردم  و الان مدت ها است که در یکی از پارک های شهرداری ، چند سطل زباله فلزی به رنگ قرمز پررنگ نصب شده . همرنگ من !

 

 

 

 

+ فرشاد موتمنی ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۸
    پيام هاي ديگران ()