سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

سوگند

سوگند به ثانیه که قرار این نبود.

 قرار  این نبود که هر روز تکرار روز قبل باشد.

قرار نبود چشم اندازهای فردا زیر چادر سیاه تکرار فراموش شوند و امید کوچ کند و آرزو برود و ایمان به دار آویخته شود و نغمه خاموش شود و غنچه ناشکفته پرپر شود و رویا وهم شود و هر صبح بیداری بیاید بی علت و هر شب خواب لالایی تکرار را بیخ گوش زمزمه کند.

قرار این نبود که کاغذ مچاله شود. کتاب بسته شود. کی گفته بود میز تحریر سوزانده خواهد شد تا یک شب زمستانی دیگر _ فقط و فقط یک شب_ به صبح برسد.

قرار این نبود در ردیف آخر صندلی های سالن نمایش شاهد باز و بسته شدن پرده ای باشی  و میانش داستانی که راوی و بازیگرش کسان دیگرند.

قرار نبود هر صبح مسافر مترویی باشی تا به موقع صدای بوق کارت خوان حضور و غیابت  درآید و بعد همان میز همان صندلی و همان جلسات و همان تصمیمات و ...

قرا نبود آنقدر عادت کنی به صدای باران که بارش برایت بی رنگ شود و خاک باران خورده را تمییز ندهی از کود حیوانی.

قرار نبود لباس راه راه تنت کنی و پشت میله های راه راه ذهنی در دنیای سه در چهار خود فکر زندگی را فراموش کنی. سه قدم به راست ... دیوار ... چهار قدم به چپ... دیوار و ....

قرار نبود تک سرنشین برانی. در بزرگراه بی همراهی تخت گاز پا را بچسبانی به پدال. برای پیاده های خیالی بوق بزنی. فحش شان بدهی. چراغ قرمزها را رد کنی و به احترام اسب نمکی پشت هر چراغ سبز ترمز بزنی.

یادت هست؟

قرار بود یک پیپ داشته باشی. سرت را از ته بتراشی . با عینک شیشه گرد. یک اتوبوس بخری و قلمت همیشه در جیبت باشد و هر شب را تا صبح بنویسی و  جهت دهی و مرید پیدا کنی و نامت بر سر در سینمای شهر برود و هر از گاهی همه را دعوت کنی در اتوبوست بنشینند و عازم جایی بشوید و بین راه کنار سبزه زاری برای صبحانه نگه داری.  

 

راستی. ترمز دستی یادت نرود. بکش. محکم بکش.

+ فرشاد موتمنی ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٩
    پيام هاي ديگران ()