سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

نباشی

شب شعر عشق است, هستی نباشی؟

ببینم که فردا تو رستی, نباشی؟

چه خوب است طعم گس یکی بودن

همان به که هنگام مستی نباشی

دهانم گهربار روزی که گفتم

بلنداست جایم تو پستی, نباشی

همه پیکرم پای رفتن شده بود

تو اما دلت خواست چوبدستی نباشی

تو گفتی که من دامم و دانه و تور

چنان یک ملخ بعد جستی نباشی

بتم خواندی از جنس سنگی و آهن

عجب نیست! یکتاپرستی, نباشی

تمام امیدم همین است در این شب

که در بیت آخر به هستی نباشی  

 

+ فرشاد موتمنی ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٥
    پيام هاي ديگران ()