سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

چند سکانس از پایتخت

ماموریت اداری به پایتخت همیشه فرصت خوبیه واسه پرداختن به دل مشغولی هایی که فقط واسه پایتختی ها مهیا است(البته بعد از انجام کارهای اداری ).

 

سکانس 1. شب. خارجی. محوطه باز تماشاخانه ایرانشهر

بعد از اتمام نمایش ریچارد سوم در حال گذر از محوطه مردی میانسال بر روی زیراندازی نشسته بود و سنتور می زد. وا عالی بود و سنتور عالی تر. مقداری پول کنارش بود. مقابلش آنسوتر دختر جوانی بر روی نیمکت نشسته بود و به نوای سنتور مرد گوش می داد. افسوس که خوابگاه مقررات خاص خودش را دارد و باید سر ساعت مقرر بگردی. والا می نشستم همانجا تا وقتی که مرد بساطش را جمع می کرد.

 

سکانس2. سب. خارجی از سعادت آباد تا کشاورز

جو گرفتم و چشمم به برج میلاد که افتاد از راننده آژانس پرسیدم آقا راسته توی برج میلاد بستنی 3000 تومان هست؟ راندده جواب سربالا داد و من سکوت کردم. پس از مدتی سر درددلش باز شد که دو تا بچه دانشجو داره. 12 ظهر میاد آژانس تا 7 صبح روز بعد. یکسره . با خودم گفتم لال می شدی سوال نمی کردی؟ اونم همچین سوالی از همچین کسی. موقع پیاد شدن گفت شام خوردی . گفتم آره . گفت خلاصه تعارف نکن. نون بربری گرفتم عقب ماشین. الان هم توی راه می خوام یک بسته پنیر بخرم.

شام خوردی؟؟

 

سکانس 3. شب. تالار حافظ. لابی انتظار. نمایش کمی بالاتر

کمتر کسی رو می شد پیدا کنی که تنها آمده باشه. شاید تنها کسی که تنها رفته بود من بودم. میان صداهای بلند احوالپرسی خانم ها و آقایان محترم با یکدیگر یا معرفی دوستان نامشترک به یکدیگر برای تبدیل شدن به دوستان مشترک(!) با خود می اندیشم چه جالبه که افراد میاین تاتر و بعد اینجا محملی می شود برای دوستی های جدید و تبادل نظر در مورد فلان فیلم و فلان نمایش و .... این هم یکی از مزایای انتظار در لابی است و البته دیدن بعضی صحنه ها و شنیدن بعضی حکایت ها در آنجا مستلزم این است که تنها باشی. یک مسافر غریب!!!

 

پ.ن. نمایش هایی که دیدم نشان از رسوخ سبک هایی نو در تئاتر داشتند. جالب بود.و البت ریچارد سوم خیلی سنگین .

 

+ فرشاد موتمنی ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
    پيام هاي ديگران ()