سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

چند ملاقات دوست داشتنی

ده دقیقه به6 صبح امروز بود که برای صعود از خونه زدم بیرون . توی ایستگاه اتوبوس که منتظر ایستاده بودم آقای عبدی رو دیدم. معلم علوم تجربی دوران راهنمایی. حال و احوال کردیم و پرسید کجا کار می کنم و گفت پارسال یک عمل جراحی داشته و بعدش ساعتی مرگ رو تجربه کرده . گفتم شما انقدر کارهای خوب کردید که خدا دوست تان دارد و ما همیشه مدیون تون هستیم و ........... اتوبوس ‌آمد.

کوه عالی بود و هوا عالی تر و خیلی زود (تقریبا بعد از دو ساعت پیاده روی) به کمربندی رسیدم. مدتی روی سنگی نشستم و استراحت کردم. بلند شدم برگردم که ناگهان تصمیم گرفتم مسیر جدیدی رو کشف کنم. یعنی جلوتر از همیشه بروم که رفتم . مسیری بود کاملا پاییزی و هموار. در مسیر برگشت پیرمرد خوش مشربی رو ملاقات کردم که اگر چه می توانست مثل بقیه بعد از سلام و خدا قوت به راهش ادامه بده ولی ترجیح داد با من همراه بشه. بر خلاف من و خیلی های دیگه که باتوم دست می گیریم چوبدستی داشت و اتفاقا خدا عمرش بده که  خودش و چوبدستی اش توی یک شیب تند خیلی به من کمک کرد. طی همکلامی مشخص شد خوشنویس است و بازنشسته ارشاد و همکار قدیمی عمه بنده . ایشون حاج آقای اسماعیلی قوچانی بودند که از سال 64 هر هفته جمعه ها ساعت چهار و نیم می آمدند کوه.

توی راه کمی ایستادیم و گپ زدیم که ناگهان از پشت سر صدایی گفت این فرشاد نیست ؟

 

فلاش بک. اسفند 89. فرودگاه دبی.

بارها رو تحویل دادم و رفتم توی سالن انتظار نشستم. مردی به یک لیوان یکبار مصرف محتوی نسکافه  و کوله پشتی آمد کنار من نشست و گفت من شما رو می شناسم. توی چند تا جلسه هنری دیدمت. ایشون اسد خان بودند. با هم تا داخل هواپیما گپ ردیم و معلوم شد ایشون هم اهل کوه هستند. توی دبی کنسرت استاد شجریان رو رفته بودند و سینما هم. 

بله . کسی که من رو صدا کرده بود اسد خان بود  و جالب تر این که صبح با حاج آقای اسماعیلی با هم بودند و حاج آقا زودتر رهسپار برگشت شده بودند و به گیر من افتاده بودند (!)

حاج آقای اسماعیلی قوچانی هم اینک مشغول کتابت بزرگترین قرآن هستند.

به دو  راهی که رسیدیم از هم جدا شدیم و من از مسیر خودم پایین اومد و فکر می کردم واقعا دنیا چقدر کوچیک است که ...

 

فلاش بک. حدود سال های 81. ....

ایمیلی دریافت کردم مبنی بر این که در یک لاتاری توی هلند مبلغ قابل توجهی برنده شده ام و باید مبلغی رو ارسال کنم واسه کارهای ارسال.

به پیشنهاد آقای جلالی قرار شد برادر ایشون که هلند هستند موضوع را پیگیر شوند. پس از مدتی خبر دادند که شرکت مذکور کلاهبدار است و پلیس هلند دنبالش. آقای جلالی رو تقریبا هر هفته توی کوه و استخر ملاقات می کنم. امروز همراه نیز داشتند. یعنی برادرشان و خانواده ایشون که به ایران آمده بودند. پس از احوالپرسی یادآور شدم که سالها پیش مزاحم شان شدم و ....

و امروز شد یک کوه و چند ملاقات   

+ فرشاد موتمنی ; ٥:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٩
    پيام هاي ديگران ()