سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

من و ژانگراس و هویت !

دیشب بعد از افطار با ژانگراس رفتیم استخر. چیه بابا چرا هول کردید؟ توضیح که دادم ژانگرانس نه رنگ داره. نه حجم . نه سایز. جنسیت و اینهاش هم معلوم نیست. منم این مدت پاپیش نشدم. مهم این بود که هیچ کدوم از آقایون اونو نمی دیدند و او هم اگه کسی رو می دید نمی تونست چیزی به زبون بیاره.

بله. این استخر رفتن های بعد از افطار هم واسه من حکایتی داره که از سال ها پیش نوعی عادت شده.

 اولا این که دقیقا وقتی همه پای سفره افطار هستند من از خونه می زنم بیرون.  و این خیابون های خلوت عجب حالی می دهد وصف نشدنی .

دوم این که در ماه های دیگر ساعت استخر نهایتا6 تا 8 است ولی توی ماه رمضان 9:15 تا 11 و این یعنی زمانی که همه کارهات رو کردی و فارغ از همه چیز سر فرصت می ری توی آب.

سوم این که استخر رفتن آخر شب حسی به من می ده که انگار توی یک کشوری غیر از جهان سوم زندگی می کنم ( دلیلش رو نمی دونم . سر این قضیه با ژانگراس اختلاف نظر داریم. یعنی اون می گه حرفها می زنی ها. چه ربطی داره. خب منم نمی تونم به خاطر یک حس درونی توجیه منطقی بیارم ) و ....

القصه. استخری که می رم استخر شرکت هست و همه کسانی که می آیند از همکاران. از نگهبان گرفته تا رئیس دفتر هیئت مدیره و .... و جالب اینکه چون فضای غیر رسمی هست من دیگه آقای موتمنی نیستم و یا فرشادم و یا مهندس جان !

نهایت این که دیشب این ژانگراس فلان فلان شده بعد از هر بار سلام و احوالپرسی با همکاران از من می پرسید تو مگه مهندسی؟

نه

چرا بهت نمی گن مترجم؟

(کمی فکر ) نمی دونم. گیر دادی ها.

خوب تو که مهندس نیستی چرا هی بهت می گن مهندس ؟

بابا ژانگراس جان بی خیال شو. اومدیم یه کم تو سونا و جکوزی صفایی بکنیم. برو از خودشون بپرس.

خوب آخه

همچی سرش رو کردم زیر آب که نتونست جمله اش رو کامل کنه. داش خفه می شد بدبخت ژانگراس. بعد هم دعوامون شدو دیگه با هم حرف نزدیم تا همین الان. براش هم بعد از شنا نه ایستک استوایی گرفتم. نه پفک . نه ساندویچ .

فعلا هم رو کاغذ نوشته که فردا صبح باید بریم دادگاه خانواده !!!

فکر کن!!!  

     

+ فرشاد موتمنی ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٢
    پيام هاي ديگران ()