سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

من و ژانگراس

سلام ژانگراس

روزه سکوت گرفتم دوباره این روزها. حرف می زنم در حد نیاز و نه بیشتر. امروز ظهر توی شرکت ایمیلم رو چک کردم. یه میل خنده دار اومده بود. نتونستم جلو خودم رو بگیرم. آقای مدیر با تعجب نگاهم کرد . فکر کردم می خواد تذکر بده . ولی گفت چه عجب بعد از مدتها خنده شما رو دیدیم.

ولی اینجوری بهتره. چیه آدم هی انرژی صرف کنه. کلمه بسازه. جمله سر هم کنه. بعد بفرسته توی هوا. که منتقل بشه به دیگران. که بعد اونا بخندند یا ناراحت بشوند یا به تجربیاتشان اضافه بشه یا اصلا از همه بدتر منظورت رو نفمند و سو تفاهم بشه و ...

 

یه جورایی هم سخته ها. فکر کن بعضی وقت ها یه جمله می شنوی یه جمله خیلی  خوب به ذهنت می رسه. هی می خوای بگی . هی یه صدایی توی ذهنت ( مثلا ژانگراس) می گه اگه مردی نگو. اگه مردی سکوت کن.   اگه مردی اظهار نظر نکن. مثل ماه رمضون که توی اوج تشنگی چشت می افته به یک لیوان آبمیوه . اگه مردی نخور.

بعد تو سکوت می کنی . اون بحث تموم می شه. یاد مرحوم خسرو شکیبایی می افتی توی خانه سبز که با غرور می گفت : اینه

اونوقت به خودت یا شاید به ژانگراس با افتخار می گی " اینه ....

معلوم نیست شوال رمضان سکوتم کی فرا می رسه. طفلک مامان توی خونه. البته دیگه عادت کردند...

گاهی فکر می کنم سکوت سرشار از نگفته هاست یا سکوتم از رضایت نیست یا .... ولی بعد به این نتیجه می رسم که اصلا می شه فلسفه حرف زدن رو برد زیر سوال یا گیوتین (این عبارت تاثیر رمان بیگانه کاموی که پریروز تموم شد) . فکر کن ! دست تنها می خوای فلسفه صحبت کرن رو ببری زیر گیوتین. بعد صدای مردم رو میشنوی که همه با هم می گن " لعنت بر تو. مرد. لعنت بر تو سخن ستیز. " " مرگ بر اون که دشمن حرف زدنه" . " دشمن کلمات باید بشه ممنوع الحیات " ( این آخریش ریتمیک بود).  "  

و ...

 

پ.ن. ژانگراسیادت نره. سکانس زیر وحشتناک ترین صحنه دنیاست :

خارجی. پارک. عصر

زن جوان سالمی در کنار یک پسر جوان معلول قدم می زند.

فید سیاه!

+ فرشاد موتمنی ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢۱
    پيام هاي ديگران ()