سكوت مقدسخموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن |
||
امروز ژانگراس متولد شد. سر میز ناهار بودم. یه هو متولد شد. نمی دونستم باهاش چه کار کنم. ولی ژانگراس بود دیگه. نه شکل داشت. نه رنگ داشت.نه حجم. فقط یه چیزی توی سرم گفت :
"فرشاد. ژانگراس. ژانگراس. فرشاد".
بعد رفت. دست داد. دست دادم. لبخند زد. لبخند زدم. یه کم غذا از دهنم بیرون ریخت.چند تا از همکارها چپ چپ نگاه کردندو من خودم رو جمع و جور کردم. خلاصه الان 5-6 ساعتی میشه من و ژانگراس با هم هستیم. قرار گذاشتم با خودم که خوب تربیتش کنم و گاهی من باب توصیه بهش چیزهایی رو یادآور بشم.
فکرش رو بکن :
" ماجراهای من و ژانگراس "!!