سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

کوهستان

روز جمعه رفتم کوه.عالی بود. تقریبا قبل از طلوع خورشید کوهپایه بودم و دو تا عکس گرفتم از طلوع خورشید . محشر بود. ۴٠ دقیقه زودتر از پیش بینی رسیدم کمربندی. جایی که همیشه می رفتم. تازه بین راه چندتا عکس دیگه هم گرفتم. کسانی که رفتن قله زو می دونن بعد از کمربندی یه قله خشن هست که اگه ازش بری بالا پشتش چشمه هست. حدود ١١ ساله این کوه رو می رم و تا حالا این قله آخر رو نتونستم رد کنم. جمعه گفتم فرصت خوبیه. از کمربندی رد شدم و زدم به کوه تازه!

شیب خیلی تندی داشت. سرعتم رو گرفت. سخت می رفتم بالا. تقریبا دو سومش رو رفتم. از نفس افتادم. یه جورایی حس ترس گرفت منو. عجیب بود. سابقه نداشت. نشستم. پاهام نا نداشت. شکلاتی که چند لحظه قبل خورده بودم گرمم کرده بود.

بی خیالش شدم. کم آوردم رسما. برگشتم. یادم نیست کجا افتادم. یعنی پام سر خورد. رو دست راست اومدم زمین. به روی خودم نیاوردم. پاهام بی حس شده بودن. عجیب بود. خیلی عجیب. دستم درد گرفته بود. با خودم گفتم مثل همیشه خونه که رسیدم یه دوش آب گرم همه چیز رو حل می کنه. نمی دونم چه جوری رسیدم خونه. خدا پدر حاج آقاهه رو بیامرز که با پیکان قراضش منو رسوند تا در خونه. به زور اسکناس رو چپوندم تو دستش. قبلن که می رفتم کوه هیچی با خودم نمی بردم. نه شکلات. نه آب. نه پول. ولی جمعه هم شکلات به دادم رسید. هم پول.

خرافاتی نیستم. ولی انگار همه چی دست به دست هم داده بود.

 

درسته. دستم شکسته. و قراره تا سه هفته توی گچ باشه. ولی لذت اون دو تا عکسی که از طلوع خورشید گرفتم دردم رو تخفیف می ده.

 

پ.ن. یک آلبوم با عنوان طبیعت کوهستان گذاشتم رو فیس بوک. بعضی از عکس هایی هست که توی یه سال و نیم گذشته از کوه گرفتم.

پ.ن. مشغول ترجمه اشعار عارفانه ام هنوز. بد نیست.

پ.ن. خیلی بده که اینترنت و ترجمه فرصت کتاب خوندن رو از آدم می گیره.    

+ فرشاد موتمنی ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۸
    پيام هاي ديگران ()