سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

دل نوشته

شکایتی نیست. طبیعی است برای هر نویسنده ( ما که جای خود داریم ) که دچار جمود شود. دستش به کار نرود و ذهنش خلاقیت را مچاله کند و روانه زباله دان. این را از روزگار آموخته ام که نباید به چیزی عادت کرد، چیزی را برای خود روتین دانست و ... از این روست که دوباره سکوت کرده ام.

 

شکایتی نیست، ملال اما بسیار. چه شکایتی از روزمرگی های ملال آور و نگاه های هراسان عابران خاکستری پوش خیابان های سیاه شهر و شمشیرهای زبانی و  کلامی که قفسه سینه را بر هم می آورد سخت چنانکه عبور هوا چنان دشوار می شود که مرگ پیش چشمانت چون عروس سفید پوش به رقص می آید؟ این را هم سکوت شاید درمانی باشد، شاید.

ملال است از حرف ها، نگاه ها، کلام ها و این زبان بدبخت لال اندام ها (!) . نفرین دست و فحاشی پا و غیبت چشم و دشنام ابرو که دیگر مترجم نمی خواهد. عباس بقال هم وقتی از شهناز ۶ ساله که هر روز راس ساعت ۶ مزاحمش می شود و با ده تومان ۵ پفک می خواهد،عصبانی می شود، ابرو بالا می اندازد. این همان زبان اندام است. بدبخت لال !

 

این قفس نفس را گرفته در مشتش. این یک اطلاعیه است. یا دست قفس را دست بند بزنید تا مشتش باز شود و نفس رها گردد یا اگر صاحب نفس را ندیدید حلالش کنید و یادش کنید به فاتحه ای در شب آدینه . این یک خواهش است،اما

 

سناریوی زندگی طوری نوشته شده که فلاش بک فقط یک رویا است. بازیگر توی زوم و فید و  دیزالو فقط یک بازیچه است . کارگردان کار را به گردن گرفته و نور و نگاتیو را هدایت می کند.

روز . خارجی . خیابان

شب. داخلی. خانه

 

و این سکانس را هزار بار کپی و پیست کنید. ادیتش با من ( این را کارگردان می گوید ).

 

اندیشه های پریشان مثل موهای افشانی است که هر یک به راه خود می رود. بیچاره تویی که قدرت هدایت اندیشه هایت هم از تو سلب شده. خنده دار است . نه؟ کسی که زمانی طرح های بزرگ داشت برای کارهای کلان حال از هدایت اندیشه هایش عاجز مانده. چنین کسی را چه باید نامید؟ بیچاره؟ درمانده؟ حیران؟ سرگشته؟ وامانده؟ متصدی امور درمانگی در واحد حیرانی های شمال شرق، جنوب غرب ، شمال غرب یا جنوب شرق؟

و همه می گویند زنده باشی ان شا الله ......

 

و او با سکوتش می خندد.

+ فرشاد موتمنی ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٦
    پيام هاي ديگران ()