سكوت مقدسخموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن |
||
بخشی از نمایشنامه مونولوگ اثر هارولد پینتر. ترجمه احمد پوری
نشستن در آن جا با گرامافون تو. صفحه ای از بتهوون، چای،کاکائو و آن قدر نشستن که علف زیر پا سبز شود. می دانستم جدایی تو خطرناک خواهد بود. مثل روز روشن جلو چشم بود. این کار تو، تله ای بود که پروانه ی سیاه من در آن پرپر می زد. ولی این حقیقتی است که به ترین آدم ها کسانی هستند که سکوت می کنند.
( مکث)
پ.ن.نمی دانم از گرمای هوا است یا هر دلیل نامرد (!)دیگری که جز خوابیدن حس دیگری ندارم