سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

...

آدمای پشت گردن چروکیده ، قوزی، با عینک شیشه گرد کلفت ، که موقع راه رفتن فقط جلوی پاشون رو نگاه می کنن،گاهی با خودشون چیزی زمزمه می کنن و بعد سرشون رو بلند می کنن و می بینن رد شدن.

آدمای ردیف ته مترو، کنار پنجره، دست زیر چونه، خیره به بیرون، بی اعتنا به کنار دستی. غرق، ساکت، بی اعتنا 

آدمای پیاده روی های طولانی، تنها، زمزمه یک ترانه قدیمی، با کفش های بندی و گاهی نقابی بر بالای ابروها

آدمای صندلی گوشه میز سلف محل کار، بدون کنار دستی و روبرویی، پرس های ناتموم. هر روز. بی کلام. بی خنده.

آدمای صندلی ته کلاس دانشگاه. بدون سئوال. بدون پیشنهاد. بدون درخواست جزوه و فتوکپی و نمره.

آدمای غروب کافه. میز گوشه. رو به دریا. لیوان آبجوی نیمه. سیگاری نصفه تکیه داده به لبه جاسیگاری قهوه ای سوخته. بی کلاه . بی کروات. بی هم کلام.

آدمای طبقه آخر برج. بی رفت و آمد. بی مهمان. بی دعوت. گاهی چند روزنامه. چند کتاب. بی اعتنا به ساکنین ایستاده در آسانسور. بی میوه.

اینا هرگز نزدیک تان نمی شوند. اما اگر سراغ شان بروید با لبخندی استقبال می کنند. کلاهی بر می دارند. و اگر شانس بیارید و سر حرف باز شود بعد درمی یابید چقدر عمیق اند. چقدر ..............

+ فرشاد موتمنی ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

...

تب دار و بی قرار

در ساعت یک قرار بی بوسه

در ساعت یک قرار بی آغوش

چه توهم بزرگی بود

سال های دور

که فکر می کردم عاشق شده ام!

+ فرشاد موتمنی ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

عشق

عشق پیدا شد و pp به همه عالم زد!

+ فرشاد موتمنی ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۳
    پيام هاي ديگران ()