سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

باز باران

باز باران

بی ترانه

گوهر چشمان من هست

روی گونه می دود.

 

 

 

 

 

پ.ن.

واژگان ناب. واژگان بی فریب. واژگان ساکت

سلام

شرمنده ام این روزها اگر زیاد نقاشی تان می کنم بر پهنه کاغذ.

می دانم و خوب می دانم که این روزها زیادتر می نویسم تان. زیادتر زندگی می کنم با شما. زیادتر سکوت مان را تقسیم می کنیم با هم. هر چند شما بینهایت هستید و من نه. این همدمی موقتی است عزیزان. تاثیر بهار است یا جوشش ذهن یک تا حدی دنیا آزموده که به دنبال تخلیه آشوب احساس است در قالب شما نمی دانم. اما واژگان تمیز. اما واژگان عزیز. حلال کنید این نیمچه نویسنده به هیچ جا نرسیده خسته از رفتن را که این روزها تنها دلگرمی اش بازی با شما است.

چه بازی شگرفی است! بازی با 36 حرف تنها و بینهایت جورچین کلمه.

 

این طفل بازیگوش را ببخشید.

 

 

می بخشید؟

 

می... بخ.....شید؟

 

م........ی.............ب..............خ..................ش...............ی................د؟

+ فرشاد موتمنی ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٩
    پيام هاي ديگران ()   

...

تازگی ها عادت کردم هنگام راه رفتن با کلمات بازی می کنم یا بهتر بگویم این عادت را سالها قبل داشتم. مدتی مرا ترک کرده بود و باز به سراغم آمده است .

دیشب :

چو روز روشن است امشب من و تو ما نشود

و بوف رابطه اصلا دگر هما نشود

 

امروز سر کار ( البته نشسته ) :

چو طنز تلخ سیاهی کنار پنجره بود

گزیده بود زبان و به سمت حنجره بود

 

امروز بعد از ظهر

بر سر سفره احساس مکن پای دراز

لقمه نان شرفم سرفه تو ساز کند

+ فرشاد موتمنی ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

نباشی

شب شعر عشق است, هستی نباشی؟

ببینم که فردا تو رستی, نباشی؟

چه خوب است طعم گس یکی بودن

همان به که هنگام مستی نباشی

دهانم گهربار روزی که گفتم

بلنداست جایم تو پستی, نباشی

همه پیکرم پای رفتن شده بود

تو اما دلت خواست چوبدستی نباشی

تو گفتی که من دامم و دانه و تور

چنان یک ملخ بعد جستی نباشی

بتم خواندی از جنس سنگی و آهن

عجب نیست! یکتاپرستی, نباشی

تمام امیدم همین است در این شب

که در بیت آخر به هستی نباشی  

 

+ فرشاد موتمنی ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

سه احساس با یک طعم

1. توی کتابفروشی داری کتابهای چیده شده توی قفسه ها روی نگاه می کنی یک نفر خلافت جهت تو همین کار روی می کنه. زیرچشمی هوای هم رو داید. به هم که می رسید آنچنان ظریف و آرام به همدیگه راه می دید از بغل هم می گذرید که توی هیچ قانونی نوشته نشده.

 

2. داری عرض ( یا فرق نمی کنه طول ) استخر رو شنا می کنی . تمام سعی ات اینه که وسطش نبری و تا آخر یک تیک بری . یک نفر جلوت سبز می شه که داره از روبرو میاد. تو این فکری که چه کنی. اون به مثلا چپ میکشه توبه راست (یا بر عکس). آروم از کنار هم می گذرید و باز در امتداد هم و خلاف جهت شنا می کنید.

 

3. اهالی کوه می دونن بعضی جاها راه خیلی باریک میشه و نمی شه دو نفر از کنار هم رد بشوند. داری راهت رو می ری یک نفر از مقابل میاد. بعد یک یک ذره به راهش شکم می ده و طرف مقابل همین کار رو خلافف جهت می کنه. از کنار هم رد می شن و به مسیر شون ادامه می دن. ( با مرام هاش به هم خدا قوت می گن و با مرام تراش یه شکلات می دن یا آب تعارف می زنن )

 

من طعم  این سه قانون نانوشته رو بارها چشیدم. شاید شما خواننده محترم شرایط مشابهی رو توی موقعیت های دیگه تجربه کرده باشید.    

+ فرشاد موتمنی ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

خلاقیت

یک کاسه آجیل می گذاری رو تخت

چراغ اتاق رو خاموش می کنی

وی سی دی رو روشن می کنی

دو ساعت فیلم می بینی و آجیل می خوری و پوست هاش رو می ریزی رو ملحفه

 

فیلم تموم میشه

وی سی دی رو خاموش می کنی

چراغ رو روشن می کنی

فکر می کنی این همه پوست رو چه جوری ببری بریزی تو سطل آشغال.

(کیفوری از فیلم)

کم تامل می کنی

می ری یه چایی می ریزی

می یای تو همون اتاق

چراغ روشن هست.

چایی رو می خوری

پوست ها رو می ریزی توی لیوان و ....

 

بله دیگه . ما اینیم!

+ فرشاد موتمنی ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

چند پاسخ

تبر :

اگه یک کم با ادبیات و صنایع ادبی آشنا بودی مطمئنم منظورم رو می فهمیدی....

اگه متن رو کامل خونده بودی مطمئنا می فهمیدی منظورم تاکید روی قسمت اول هست .

اگه دل و جرات داشتی حتما با نام واقعی کامنت می گذاشتی.

اگه ....

ولش کن من که می دونم خودم منظورم چی بوده.

 

نان :

اتفاقا بیشتر وقتم توی طبیعت می گذره و خیلی عالیه .

کاش با نام واقعی کامنت می گذاشتی .

 

بامداد عزیز

سال نو مبارک. منظورم از این پست هم زدن گذشته نبود. گذشته واسه من تموم شده. فقط حس کردم باید پرونده سال 90 رو ببندم. همین

+ فرشاد موتمنی ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٠
    پيام هاي ديگران ()   

هذیان های اول سال...

گاهی نمی آید این نوشتن. مثل شانس. مثل خواب . مثل عشق. و گاهی هجوم می آورد مثل شانس. مثل خواب. مثل عشق.   

آری... گاهی نمی آید این نوشتن.

می گویند بهار آمده است و نوروز نیز هم. می خواهم بپرسم این نوروز چیست. بهار چه طعمی دارد که باید این همه شاد بود و ذوق کرد و خندید. همین هفت سین و شیرینی و عیدی و لباس نو یعنی همه  چیز؟

پس تکلیف دروغ و خیانت و آزار چه می شود؟

مردی را دیدم با لباس نو که دروغ گفت و زنی که پای سفره هفت سین به خیانت می اندیشید ( مردی و زنش را فراموش کنید . مهم اتفاق است !!!!)

چند روز پیش برای سومین بار نوبت به اژدها رسید و این یعنی صدای سفید روزگار بیخ گوش.

سرازیری سرازیری است. این رو یه کوهنورد  خوب می فهمه . سرازیری یعنی سرازیری. فرق نمی کنه شیبش تئد باشه یا کند. باید محتاط باشی مرد. محتاط!می فهمی؟

سالی که گذشت . جدایی نادر از سیمین گلدن گلوب برد و اسکار و ثمره جدایی فرشاد از ... آزادی بود.

استاد فرهادی عزیز !آیا مایل هستید گلدن گلوب و اسکار را با آزادی عوض کنید؟ مطمئنم جواب تان مثبت است. پس من پیروزترم از شما.  

سالی که گذشت دو دوست قدیمی را دیدم دوباره. به مدد فیس بوک. یکی بعد از 16 سال و دیگری بعد از 12 سال. غنیمتی هستند دوستان قدیمی در این خشکسالی رفاقت !!!

یک کتاب دیگر هم چاپ شد. شدم پدر 12 فرزند. روزهای پایان سال دو جلد کتاب دادم به ناشر برای چاپ و دو نمایشنامه به یکی از کارگردان های تئاتری شهر. و این یعنی سال جدید با انتظار شروع شده است.

تجربه دیدن دو تئاتر در پایتخت نقطه عطفی بود در سال 90 و البته چندین ماه تنها ریستن که ارزشمند بود

و سال 90 هم مشتی کتاب خواندم و فیلم دیدم و بارها طلوع و غروب خورشید را بر قله کوه به نظاره نشستم.

و اما یک جمله سال 90 را هرگز فراموش نمی کنم

داخلی. روز. دادگاه خانواده

" هی پول می ده کتاب می خره فکر می کنه کتاب شعور میاره. !!!!"

 

راستی امروز میگفتن شیش روز پیش سال 91 آمده ... چه جالب...

+ فرشاد موتمنی ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٦
    پيام هاي ديگران ()