سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

خرده جنایت های زناشویی

به دنبال موفقیت جهان شمول نمایشنامه " خرده جنایت های زناشویی " نوشته اریک امانوئل اشمیت فقید عناوین زیر پیشنهاد می شود :
خرده رفاقت های زناشویی ( تصویری از یک ماه اول زندگی )
خرده ندامت های زناشویی ( چه غلطی کردم ازدواح کردم)
خرده رذالت های زناشویی ( دیشب که رفتم سر جیب شلوارت درزش که پاره بود دوخته شده بود)
خرده خیانت های زناشویی ( در حد یک بوس کوچولو)
خرده شکایت های زناشویی ( مامان! توی خونه صدام می زنه ....)
خرده ذکاوت های زناشویی ( بریم توافقی تمومش کنیم )
خرده شماتت های زناشویی ( هو. ....   واسه چی ..... )
خرده حمایت های زناشویی ( بیا یه چایی بخور خستگی ات در شه. امروز حقوق دادن؟؟)
خرده ذکاوت های زناشویی ( شام بریم بیرون آب و هوایی عوض کنیم . همین الان از خونه آبجیش اومده)
خرده ظرافت های زناشویی ( این سه میلیمتر سوراخ جوراب رو که می تونم بدوزم دیگه)
خرده حماقت های زناشوی (                           )
خرده هدایت های زناشویی ( برو از شوهر خواهرم یاد بگیر )
خرده سفاهت های زناشویی (  ما خوشبختیم مگه نه؟ )
خرده لجاجت های زناشویی ( اگه واسه روز تولدم طلا نخری خودم رو حلق آویز می کنم)
خرده نجابت های زناشویی (            )
خرده طبابت های زناشویی ( دکتر چیه ؟ هی می ری پول می دی دکتر. از این جوشونده بخور خوب می شی )
خرده کتابت های زناشویی ( یک برگه کوچک روی یخچال : دو هفته می رم شهرستان خونه دختر عمه جاری خواهر زادم )
خرده شفاعت های زناشویی (  بابا! این دفعه ررو ببحشید. رفتم حق طلاق رو کردم مال خودم. دیگه تکرار نمی کنه)
خرده بضاعت های زناشویی ( ماه پیش آنتالیا بودیم. فردا بریم شاخ آفریقا؟)
خرده دنائت های زناشویی (               )
خرده صداقت های زناشویی (نفهم.... الاغ......ابله..... نادون .... من دوست دارم)
خرده وخامت های زناشویی ( اصلا نمی خوام ببینمت )

+ فرشاد موتمنی ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱۸
    پيام هاي ديگران ()   

من و ژانگراس و هویت !

دیشب بعد از افطار با ژانگراس رفتیم استخر. چیه بابا چرا هول کردید؟ توضیح که دادم ژانگرانس نه رنگ داره. نه حجم . نه سایز. جنسیت و اینهاش هم معلوم نیست. منم این مدت پاپیش نشدم. مهم این بود که هیچ کدوم از آقایون اونو نمی دیدند و او هم اگه کسی رو می دید نمی تونست چیزی به زبون بیاره.

بله. این استخر رفتن های بعد از افطار هم واسه من حکایتی داره که از سال ها پیش نوعی عادت شده.

 اولا این که دقیقا وقتی همه پای سفره افطار هستند من از خونه می زنم بیرون.  و این خیابون های خلوت عجب حالی می دهد وصف نشدنی .

دوم این که در ماه های دیگر ساعت استخر نهایتا6 تا 8 است ولی توی ماه رمضان 9:15 تا 11 و این یعنی زمانی که همه کارهات رو کردی و فارغ از همه چیز سر فرصت می ری توی آب.

سوم این که استخر رفتن آخر شب حسی به من می ده که انگار توی یک کشوری غیر از جهان سوم زندگی می کنم ( دلیلش رو نمی دونم . سر این قضیه با ژانگراس اختلاف نظر داریم. یعنی اون می گه حرفها می زنی ها. چه ربطی داره. خب منم نمی تونم به خاطر یک حس درونی توجیه منطقی بیارم ) و ....

القصه. استخری که می رم استخر شرکت هست و همه کسانی که می آیند از همکاران. از نگهبان گرفته تا رئیس دفتر هیئت مدیره و .... و جالب اینکه چون فضای غیر رسمی هست من دیگه آقای موتمنی نیستم و یا فرشادم و یا مهندس جان !

نهایت این که دیشب این ژانگراس فلان فلان شده بعد از هر بار سلام و احوالپرسی با همکاران از من می پرسید تو مگه مهندسی؟

نه

چرا بهت نمی گن مترجم؟

(کمی فکر ) نمی دونم. گیر دادی ها.

خوب تو که مهندس نیستی چرا هی بهت می گن مهندس ؟

بابا ژانگراس جان بی خیال شو. اومدیم یه کم تو سونا و جکوزی صفایی بکنیم. برو از خودشون بپرس.

خوب آخه

همچی سرش رو کردم زیر آب که نتونست جمله اش رو کامل کنه. داش خفه می شد بدبخت ژانگراس. بعد هم دعوامون شدو دیگه با هم حرف نزدیم تا همین الان. براش هم بعد از شنا نه ایستک استوایی گرفتم. نه پفک . نه ساندویچ .

فعلا هم رو کاغذ نوشته که فردا صبح باید بریم دادگاه خانواده !!!

فکر کن!!!  

     

+ فرشاد موتمنی ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٢
    پيام هاي ديگران ()