سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

معجزه

می شناسم

خدا را

معجزه را

عرفان را

در ترجمه این مجموعه اشعار عارفانه. حدود ده شب بود که نمی توانستم ترجمه شان کنم و امروز عصر در سکوت این اتاق عمدا سرد زاده شد ترجمه چند قطعه دیگر . و این یعنی معجزه. اگر از من بپرسید.  

خاضعانه می بوسم دستان هنرمند استاد شهناز و استاد پیرنیاکان را که در تبلور این واژگان سحرآمیز جام با جام شان پیاله زدم.

 

پ.ن. امروز عصر دلم تنگ شد واسه دکتر " خانه ای روی آب " فرمان آرا.

+ فرشاد موتمنی ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٩
    پيام هاي ديگران ()   

...

فرسوده ات می کند

این تعطیلات مستمر بی حاصل.

خواب های خواب آلوده،

بیداری های سکوت،

تنهایی تنت که رویین شده به کار

ای الهه سختکوشی.

سقف خانه که کوتاه شود، آسمان هم سنگین تر می شود شاید

یا شانه ها نحیف تر می گردند

مهم همان

"تر "

است.

 

پ.ن. دلم تنگ شده واسه پیرمرد بالکن نشین " به همین سادگی " 

+ فرشاد موتمنی ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

نفس بکش

نفس بکش لامذهب نفس بکش.

بکش بی شرف . بهت می گم  نفس بکش.

با تویم لامذهب.

د نالوطی نفس بکش

مگه تا حالا نمی کشیدی؟

بکش دیگه وامونده. بکش

 

( دو تا چک محکم )

+ فرشاد موتمنی ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٢
    پيام هاي ديگران ()   

چند سکانس از این زندگی

سکانس ١

دیشب داشتم یک برنام می دیدم که توش یک گروه موسیقی با هارمونی زیبایی اجرای برنامه می کردند. بانوی آبی پوش تک ویالونیست گروه بود و میمیک چهره اش در لحظه های مختلف نواختن آنقدر انعطاف داشت که یه لحظه احساس کردم هم صدای ویالون و هم چهره زن دارن با من حرف می زنند. از این که بگذریم، هماهنگی کل گروه حدودا ٣٠ نفره نوازنده ها بود. با خودم فکر کردم چه خوبه آدم صبح که از جاش بلند می شه حس کنه یک عضو کوچیک از یک گروه بزرگه که اگه بلنگه، کل گروه می لنگه!! بعد مقایسه کردم با زندگی روزمره که خوب معلومه : فاجعه بود.

 

سکانس ٢

چند روز پیش رفته بودم خرید. توی پیاده رو واستاده بودم و داشتم به میوه فروش نگاه می کردم که داشت میوه ها رو جعبه به جعبه می کرد. فکر کنم سیب بود. یک سیب قل خورد و اومد توی پیاده رو. مرد میوه فروش متوجه نشد. خواستم بروم سیب رو بنداز توی جعبه . بعد با خودم گفتم ولش کن. شاید روزیه یه بابای محتاج باشه. شاید خیرتی داره که سیب قل خورد اومد اینجا و میوه فروش نفهمید. توی همین فکر بودم که پیرزنی که داشت نمی دونم چی دست چین می کرد چشمش به سیب افتاد و اومد سیب رو انداخت توی جعبه مربوطه و رفت کارش رو ادامه داد. یادم افتاد به فیلم زیر نور ماه. طلبه و زن خیابونی و .....

 

سکانس ٣

ده سال پیش که اومده بودیم محله مادری هنوز تلفن نداشتیم. سر خیابون یک مغازه فکسنی بود مال یه پیرمرد دوست داشتنی با یه یخچال داغون چند شیشه نوشابه کثیف توی یخچال و یه مشت آدامس و شکلات و البته یه تلفن سکه ای. این بود که هر وقت نیاز به تلفن بود می رفتم اونجا. از جمله شبهای شنبه که صبحش باید ساعت ۶ می رفتیم شهرستان و باید با بچه ها هماهنگ می شد. دوتا جمعه پیش دم غروب از جلوی همون مغازه رد شدم. می دونستم پیرمرد چند سالیه مرده. حالا دیگه پیرمردی نیست ( خدایش بیامرزد )، مغازه و خونه قدیمی پشتش شده مجموعه مسکونی. خونه مادری دو خط تلفن داره. من یه موبایل دارم و شنبه ها شهرستان نمی رم !

 

سکانس ۴ . آینده

هفته دیگه تهران. راسته دانشگاه. کتابفروشی ها. تئاتر شهر. فیلم هایی که هنوز اینجا نیومده و ....   

پ.ن.  ترجمه ادبی خیلی سخته. یه مجموعه شعر عارفانه پیدا کردم که ترجمه اش خیلی کند داره پیش می ره

+ فرشاد موتمنی ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٠
    پيام هاي ديگران ()