سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

شهریور

سلام بر پل رسیدن به خزان

 

شهریور

 

که شهد شیرین خاطرات را هر سال در ذهنی منجمد زنده می کند.

 

بگذر شهریور.

بگذر.

دلم می خواهد زودتر به خزان برسم.

+ فرشاد موتمنی ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۳۱
    پيام هاي ديگران ()   

دل نوشته

شکایتی نیست. طبیعی است برای هر نویسنده ( ما که جای خود داریم ) که دچار جمود شود. دستش به کار نرود و ذهنش خلاقیت را مچاله کند و روانه زباله دان. این را از روزگار آموخته ام که نباید به چیزی عادت کرد، چیزی را برای خود روتین دانست و ... از این روست که دوباره سکوت کرده ام.

 

شکایتی نیست، ملال اما بسیار. چه شکایتی از روزمرگی های ملال آور و نگاه های هراسان عابران خاکستری پوش خیابان های سیاه شهر و شمشیرهای زبانی و  کلامی که قفسه سینه را بر هم می آورد سخت چنانکه عبور هوا چنان دشوار می شود که مرگ پیش چشمانت چون عروس سفید پوش به رقص می آید؟ این را هم سکوت شاید درمانی باشد، شاید.

ملال است از حرف ها، نگاه ها، کلام ها و این زبان بدبخت لال اندام ها (!) . نفرین دست و فحاشی پا و غیبت چشم و دشنام ابرو که دیگر مترجم نمی خواهد. عباس بقال هم وقتی از شهناز ۶ ساله که هر روز راس ساعت ۶ مزاحمش می شود و با ده تومان ۵ پفک می خواهد،عصبانی می شود، ابرو بالا می اندازد. این همان زبان اندام است. بدبخت لال !

 

این قفس نفس را گرفته در مشتش. این یک اطلاعیه است. یا دست قفس را دست بند بزنید تا مشتش باز شود و نفس رها گردد یا اگر صاحب نفس را ندیدید حلالش کنید و یادش کنید به فاتحه ای در شب آدینه . این یک خواهش است،اما

 

سناریوی زندگی طوری نوشته شده که فلاش بک فقط یک رویا است. بازیگر توی زوم و فید و  دیزالو فقط یک بازیچه است . کارگردان کار را به گردن گرفته و نور و نگاتیو را هدایت می کند.

روز . خارجی . خیابان

شب. داخلی. خانه

 

و این سکانس را هزار بار کپی و پیست کنید. ادیتش با من ( این را کارگردان می گوید ).

 

اندیشه های پریشان مثل موهای افشانی است که هر یک به راه خود می رود. بیچاره تویی که قدرت هدایت اندیشه هایت هم از تو سلب شده. خنده دار است . نه؟ کسی که زمانی طرح های بزرگ داشت برای کارهای کلان حال از هدایت اندیشه هایش عاجز مانده. چنین کسی را چه باید نامید؟ بیچاره؟ درمانده؟ حیران؟ سرگشته؟ وامانده؟ متصدی امور درمانگی در واحد حیرانی های شمال شرق، جنوب غرب ، شمال غرب یا جنوب شرق؟

و همه می گویند زنده باشی ان شا الله ......

 

و او با سکوتش می خندد.

+ فرشاد موتمنی ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٦
    پيام هاي ديگران ()   

برای حسین پناهی

١۴ مرداد را در تقویمم سیاه می کنم

به یاد معصومیت کودکانه ای که در لابلای واژگانت سیال بود.

پاک بودی چون باران

زلال چون نور

و

معصوم چون کودکی که هم اینک - در همین لحظه- دیده به جهان گشود.

 

نمی شناختی مرا. اما من تو را چون آشنای دیرینه دوستت می داشتم.

 

سیاه سیاهم

با زرد هماهنگم کن استاد

گاه حجم یک کلاغ

کنتراست یک تابلو را حفظ می کند.

 

جملاتت تداعی سادگی زندگی است و در آنها جریان دارد نور، جریان دارد رنگ و لطافت و لبریزند از معصومیتی ناب.

 

به بهشت نمی روم .

اگر مادرم آنجا نباشد.

 

ناغافل رفتی مرد پاک بی ادعا! ناغافل رفتی. بیهوده نیست گفته اند که دنیا برای بعضی ها کوچک است. و تو یکی از اینها بودی.

 

تو این دنیای هیشکی به هیشکی

این یکی دستت باید اون یکی دستت رو بگیره.

وگرنه خلاصی. خلاص.

و تو چه زود خلاص شدی. 

 

و امشب دوباره با یادت سودایی دارم. و به یاد این جمله ات گونه را به اشکی صیقل می دهم : 

 

امشبم گذشت و کسی ما رو نکشت.  

خدایت بیارمرزاد

 

 

+ فرشاد موتمنی ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

توی ویلا چند تا آسانسور جا می گیره؟

اعتراض دارم من.... من اعتراض دارم. اسب عصاری که در قبال چیزی پاسخگو نیست. می چرخه و می چرخه تا بوق سگ. به امید یونجه ای که شب جلوش بریزند و سطل آبی گل آلود. دیدین اعتراض کنه؟ دیدین سرپیچی کنه؟ فشار که می آید روش فقط عر می زنه. عر. از ته دل. ولی اعتراض نمی کنه. شکایت بلد نیست. سر به راهه حیوون!

ولی من که اسب عصاری نیستم. دور خود چرخیدن هم لیاقت می خواد! لیاقت حماقت که از من دریغ شد و شدم انسان. و اعتراض که جوهره انسانه. پا گذاشتن روی گرده یک آدم که هنر نیست، عین بی خردیه. حالا اگه طرف تحمل کرد و باز هم تحمل کرد و خم به آبرو نیاورد، لااقل حق داره یک بار اعتراض کنه که بابا یه نگاهی به من بندازین. کجام شبیه اسب عصاری.؟ یا بگین اسب باش و بچرخ و به برون داد (ترمینولوژی مدیریت) کار نداشته باش یا انسانیتت واسه ما محرز و حق داری زندگی کنی. مثل آدم. و آدم شاد می شه... غصه دار می شه... می خنده.... گریه می کنه... و ............ اعتراض می کنه...

 

 

و اما یه قصه از  همین آدمی که شاد می شه... غصه دار می شه... می خنده.... گریه می کنه... و ............ اعتراض می کنه...

 

_ یادته چند شب پیش ها توی آسانسور جای تکون خوردن نبود؟

- آره.

_ فقط من و تو بودیم؟

 _ هوم

  _ از طبقه سوم ... نه...نه از طبقه دوم می اومدیم اول ... بعد تو اومدی نزدیکتر. لبها مون به هم نزدیک شد و....

_ ( سکوت می کند) ( سرخ نمی شود،چون زن و شوهرند )

_ همون لحظه کیلومترها اون طرف تر همکارم با شوهرش توی ویلاشون تنها بودند....

_ که چی ؟

_ توی ویلا چند تا آسانسور جا می گیره؟

_ دیوونه؟

_اونا درگیر می شن. سر باز کردن در ایستک. یکی می خواسته با سر میز باز کنه و یکی با سر باز کن.

بعد یکی کارد می کشه.. یکی داد می زنه... یکی فحش می ده. یکی جا خالی. دوباره داد. دوباره فحش. دوباره جاخالی. دوباره... نه... فقط یک بار

 

 مرگ

_ مرگ؟!

_ جون!

_ پرسیدم مر...

_ آره مرگ... بوسه... یک لحظه ... آسانسور... ویلا. راستی نگفتی توی ویلا چند تا آسانسور جا می گیره؟

سکوت .

 

اعتراض دارم من.... من اعتراض دارم. این هم اتفاق در یک لحظه مشترک می افته و من هر لحظه باید مثل اسب عصاری دور خودم بچرخم.

 

 

 

+ فرشاد موتمنی ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٥
    پيام هاي ديگران ()