سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

...

خوش به حال

                دلقک.

                           مترسک

                                           سکته

                                                          کرد.

 

+ فرشاد موتمنی ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٦
    پيام هاي ديگران ()   

دل نوشته

دست بردار... بی خیال عادات روشنفکری. بی خیال دغدغه و تب و هراس. کتاب خواندن چه لذتی دارد که می خوانی؟ مگر تمامی جملاتی که در کتاب ها خوانده ای را در حافظه داری که باز هم می خوانی؟ تازه به فرض که همه را از بر هستی، کجا می توانی به کارشان بگیری؟

دست بردار... بی خیال فیلم دیدن. سکانس ناب و دیالوگ دلنشین که نمی شود نان بربری(!)

بی خیال کتاب فروشی. یک چهار دیواری سربسته پر از کاغذ و جلدهای رنگی. و پیرمردی که هر روز با این سودا کرکره مغازه را بالا می دهد که کاش یک ماست بند بود!!!!

 این ژست های روشنفکرانه. پیپ و راکینگ چیر و شومینه. ریش پرفسوری و کلاه کج و کتاب های قطور زیر بغل. نسکافه و سودای کافه های پاریس. روزه سکوت و ترک کاغذ. غم عامه را خوردن و غصه فقر فرهنگی امت. دل غصه دار شدن از اینکه قفل بزرگی زینت بخش کرکره آهنین بزرگترین نمایش خانه شهر است.

به تو چه... پیاز بی سر و ته امروز بیشتر خریدار دارد. کسی حوصله کندن ریشه و دم ندارد !!!!!!!

به تو چه . تو فقط سرت تو کار خودت باشه. هر روز صبح کارتت را سر ساعت بکش. پشت میزت حضور داشته باش. کارت را بکن. بعد از ظهر سر ساعت کارت بکش. بیا خانه.  بخواب تا فردا صبح.

 اوه... مواظب حرف دهانت باش.... کی گفته این زندگیه سگیه؟ ٩٩.٩٩٩ درصد آدم ها این طوری زندگی می کنند. عین آدم... دیگه نشنوم در مورد آدم ها اینجوری صحبت کنی. بی ادب گستاخ. ادعای فرهنگ و اندیشه هم می کنی. واقعا که..

تازه اگه خوابت نبرد هم مشکلی نیست. فارسی وان را خدا واسه چی آفریده؟ و به همین منوال، قلیان میوه ای و کافه خانه سنتی و ساسی مانکن و شیشه و کرک و....

 

اوه.... دراز گوش. داری وارد جزئیات می شی ها. شیشه فقط واسه اینه که شش ماه دوم سال باد سرد نیاد داخل. که سرما نخوری.. کرک هم که وقتی پشت لبت رو پوشوند کلی ذوق کردی و باهاش پز دادی... تفهیم شد؟ سئوالی هست؟

 

بسیار خوب. حالا همه چی آرومه ( نه ببخشید)همه چی درست شد.  حرفی داری می شنوم .

 

( سکوت )

  

+ فرشاد موتمنی ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٤
    پيام هاي ديگران ()   

مونولوگ

بخشی از نمایشنامه مونولوگ اثر هارولد پینتر. ترجمه احمد پوری

 

نشستن در آن جا با گرامافون تو. صفحه ای از بتهوون، چای،کاکائو و آن قدر نشستن که علف زیر پا سبز شود. می دانستم جدایی تو خطرناک خواهد بود. مثل روز روشن جلو چشم بود. این کار تو، تله ای بود که پروانه ی سیاه من در آن پرپر می زد. ولی این حقیقتی است که به ترین آدم ها کسانی هستند که سکوت می کنند.

( مکث)

 

پ.ن.نمی دانم از گرمای هوا است یا هر دلیل نامرد (!)دیگری که جز خوابیدن حس دیگری ندارم

+ فرشاد موتمنی ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٢
    پيام هاي ديگران ()   

...

١۴ تیرماه

روز قلم

بر همه آنان که می اندیشند و در سکوتی عارفانه اندیشه های شان را با قلم برلوح سفید کاغذ ( می دانم با وجود وبلاگنویسی سنتی شده) یا به روش مدرن با دیگران تسهیم می کنند، مبارک.

+ فرشاد موتمنی ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

قاف

همه چیز را رها می کنم

   در جستجوی " قاف "

            و پس از یافتنش ،

                                   تلاش خواهم کرد برای رسیدن به آن.

تو فقط یک قول بده!

اگر " قاف " را یافتم و

          برای رسیدنش عزم کردم

  

لیاقت " سیمرغ " شدن را بر من اعطاء کن .

 

 

+ فرشاد موتمنی ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

یا مولا دلم تنگ اومده

یا مولا دلم تنگ اومده

یا مولا، اینجا مردانش زحمت جستجوی چاه به خود نمی دهند. همه جا داد و فغان است. مردان در خانه و خیابان، بر سر چهارراه ها، بر سر عیال و فرزند، دوست و آشنا فریاد می کشند. غیرتی نیست برای یافتن چاهی که نعره های مردانه را پذیرا شود. نعره های مردانه!؟ نعره !؟ مردانه !؟ 

یا مولا، چقدر نهج البلاغه ات را خوانده ایم؟ چقدرش را درک کرده ایم؟ ناشران مان با جلدهای زیبا و صفحات زیباتر نهج البلاغه ات را نشر داده اند. ما هم زیباترین و گران ترینش را خریده ایم. یا مثلا در مسابقه بهترین خاطرات عاشقانه ، مقامی کسب کرده ایم و به ما آن را هدیه داده اند. اما در دوره اس ام اس و پیامک و فارسی وان و .... مگر مجالی برای خواندن نهج البلاغه ات دست می دهد؟ چه قدر وقت کم داریم!!!!چقدر...

یا مولا، چند بار به زاغه نشین های کثیف و بد بوی شهرمان سر زده ایم؟ غریبانه نه، که آشنا. پنهان نه، که آشکار. کیسه آذوقه طلب مان. در خانه یتیمی نان گذاشتن طلبمان. چند بار فقط سر زده ایم؟ برای دیدن... برای درس گرفتن... برای معرفت ....

 

یا مولا، چقدر دشوار است در شهری زیستن که مروت را به سخره می گیرند و صاحبان آن را به طعنه می گویند که بخشیدی چون توان انتقامت نبود... چقدر طاقت فرسا است مرد ماندن در روزگاری که مردانگی را به قدرت بازو می دانند و میزان حقوق آخر ماه و سبیل های به رنگ مشکی شده و صدای کلفت. چه زشت است شهری که مردانش زیر ابرو برمی دارند و مو بلند می کنند و...

 

یا مولا، اگر دوباره خیبری باشد، ناموس مان چه خواهد شد؟ حیثیت مسلمانی مان به کجا خواهد رفت، آن دم که بر سر چهارراه و پشت چراغ قرمز شرف را به کمترین پیشنهاد حراج می کنیم؟ هیهات از این پیشنهادهای بی شرمانه!

 

یا مولا ...

 

پ.ن. غروب بر سر قله یاد همه دوستان بودم. صدای اذان و ماه شب ١٣ رجب و شهری که زیر پایم بود.....

 

   

 

+ فرشاد موتمنی ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٤
    پيام هاي ديگران ()