سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

به یاد استاد

سکوت در شب هجرش چه خیس می گرید

به خاک تیره که مأوای آن سمایی بود

 

٢٩ خرداد سالروز درگذشت دکتر والا مقام علی شریعتی گرامی باد

 

پ.ن. دیشب بعد از کوهپیمایی بعد از ظهر و غروب خیلی خسته بودم و نتونستم این پست رو بگذارم.

پ.ن ٢. در یک دوره طلایی ٩٠ شب را با هبوط در کویر استاد و گفتگوهای تنهایی شان نفس کشیدم. 

+ فرشاد موتمنی ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٩
    پيام هاي ديگران ()   

بارالها

خدایا! دچار عذابم می کنی تا تعلیمم دهی

از پایم در می آوری تا شفایم بخشی

                                              اعترافات قدیس آگوستین

 

 

+ فرشاد موتمنی ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٦
    پيام هاي ديگران ()   

....

در زیر سایه سار درخت بی ادعا نشسته به تماشای بازی کودکان مشغول بودم که پی بردم چه شباهتی است میان تبار مجنون و کودکان . هر دو بی تکلفند و به هیچ مکلف. هر دو نارسند در کمال و فارغ از طمع مال. هر دو دل خوش اند به وضع موجود و برای خوش خدمتی نیایند بر سجود. حرجی نیست بر کارشان و نه حراجی بر وجهه شان .

در غور بی خردی خویش مسرور بودم که خبر آمد یکی از هم نوعان ( نوادگان حلاج) ناقابل سنگی در چاه انداخته که هزار نقطه پرگار وجود از بیرون آوردنش عاجزند.

 

مرا خنده ای در گرفت از زکاوت فرزند خلف مجنون. چه بازی نیکی با عالمان دهر در انداخته بود....

اما این سوال رهایم نمی کرد که با انداختن آن سنگ ریز در آن چاه فراخ چه اتفاقی حادث آمده که عالمان در تدبر تدبیر برای بیرون کشیدن آنند.

چیزی از بستر خاک کاسته شده یا بر داخل چاه افزوده که باید برای بیرون آوردن آن سنگ تلاش مضاعف ( با آن مضاعف بی ارتباط است لطفا مثل چند پست پیشین دوستمان برچسب نزند )به کار بست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

+ فرشاد موتمنی ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٩
    پيام هاي ديگران ()   

بعد از بعد از بعد از بعدتر

در حراج شعور، ما را حرجی نبود. این را نقاط(!) پرگار وجود ( عاقلان ) می گفتند و بر آن ایمان داشتند.

و اینچنین بود که هر چه می خواستیم می کردیم،

هر چه اراده می کردیم، می گفتیم،

پوشش مان به سلیقه خویش بود ( در حد نهان واجبات )

و

کوشش مان در مسیری که خود گزیده بودیم......

 

در حراج شعور، بر ما حرج نبود. فرضیه می دادیم بی مفروض و قضیه می ساختیم بی عروض ( عرایض ). هنری داشتیم در اثبات هر ناممکن و هر که را سودای بحث در سر می گرفت ، بی درنگ یادآور می شدیم که بی نقص است و گر توانت هست نقضش کن. و چون شعله مباحثات تا سقف عقل زبانه می کشید، هوار می آوردیم که اولا الی بی نهایتا حق با ما است و گر تردید داری، درصدد اثبات برآی.

و چون ماجرا از اساس بی ادله بود، آن را قابلیت اثبات نبود.

 

این گونه بود که در اوج سکوت بر فرضیه های خود می بالیدیم و کسی را توان نفی آن ها نبود....

 

و این ماجرا (شاید) همچنان ادامه یابد....

(ظاهرا که نویسنده کم آورده )

   

+ فرشاد موتمنی ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٢
    پيام هاي ديگران ()   

بعد از بعد از بعدتر

به خوشی می گذشت که نه کسی را با ما کار بود و نه ما را با کسی جوار.

ژنده بی طمع خود برتن و چوبدست هم پای مان در دست. در کوچه و بازار راه می بردیم و از قوت معرفت جان را می انباشتیم.

دنیای ارتباط مان دستخوش انفکاک شخصیت ، به دور از منیت، فارغ از کمیت بود و سرشار از کیفیت.

 

می رفتیم در راستای خورشید تا ناپدید شویم در ذات ازلی که تنها او ما را می پذیرفت.

که ما منفور  خردمندان پر غرور بودیم و مغضوب عالمان بی ذنوب.

 

وادی بزرگ جهان، سن نمایش سخرگی ما شد، چوت دلقکی که سرخی بینی اش حکایت از سوز دلش دارد و خنده لبانش فارغ از نیش نیست و این نداند آنکه با او هم کیش نیست.

 

نشاید حرف زدن در جمع لغت دانان و نوشته خوانان و نباید همدم شدن با دم مسیحایی عالمان کلام که وجود ما در برابر چشمان شان شکر جل جلاله را بر زبان شان جاری می ساخت که در صحت عقلند و حضورمان در بحث مباحثات و وعظ موعظه هاشان حرام 

 

این بود که عزم سفر کردیم به دیاری که یا کسی ما را نشناسد یا کسانی از جنس خویش بیابیم.

 

ما سکوت کردیم و

 

این حکایت همچنان ....ادامه دارد.

 

 

پ.ن : آوارگی کوی و بیابانم آرزوست

 

+ فرشاد موتمنی ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱
    پيام هاي ديگران ()