سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

بعد از بعدتر ....

و ما کم شمار بودیم و شمارگان کم شمارمان رهپوی بزرگان راه .

جنابان مجنون و حلاج.

که مجنون و حلاج، هم سیاق، ساق عقل را به داس جنون قطع کرده و در  شط از خود رها شدن، زورق آزادگی را به لامکان بی نشان راندند.

مجنون آواره شد و حلاج بر سر دار گشت و ما کم شماران هر یک به سویی سرگردان.

 

که سرگردان سرگشته بهتر از گمگشته گمراه !

که سرگردانی سعادت می خواهد و سرگشتگی لیاقت ، حال آن که گمگشتی را غفلت سبب است و گمراهی را حماقت

 

و ما سرگردانان سرگشته دلگرم از جریان گرم جنون در یاخته یاخته هستی که از اسلاف مان چون تحفه با ارزش به ما رسیده بود ،  در جستجوی راه ،حریصانه از  سبوی غفلت شیرین و دانسته پیمانه زدیم و دست در دست سرنوشت نهادیم....

 

و این ماجرا همچنان ادامه دارد .

 

و ما سکوت کردیم....

 

پ.ن.١. دوست عزیز مطمئن باشید این سایت، مطالب آن و مدیریتش بحمدالله تا کنون از گزند سیاست به دور بوده اند و از این پس هم به دور خواهند بود.

پ.ن.٢. مجبور شدم این نوشته فاخر را به این دو پی نوشت بی مقدار بیالایم  

+ فرشاد موتمنی ; ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

و اما بعد تر ...

شارع چو شرع تدوین می کرد نام ما را به خاطر آورد که شهادتین ما مردود است، چون مسیر عقل ما مسدود است.

اگر به چشم ببینیم مالی بردند یا نانی به حرام خوردند یا بی گناهی در خفا کشتند

ما را به محکمه جایی نباشد

 

و چون به هزار جور به محکمه راه بریم، کسی به شهادت ما اعتنا نکند، که ما دیوانه ایم و مجنون. و مجنون  بر تمییز دادن خیر و شر ، عدل و ظلم  و ... توانا نباشد

 

این بود که ما از یکی از مواهب شخصیت بخش به آدمیان که همانا ادای دین شهادت برحرمان همنوع در اجحاف دیگر همنوع بود بی بهره شدیم

 

که این بهتر از ادای سوگند دروغ

 

و ما سکوت کردیم.

 

و این ماجرا همچنان ادامه دارد ....

+ فرشاد موتمنی ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

و اما بعد...

و اینکه فهمیدیم از سلاله پاک مجنونیم ماجرایی بود حیرت آور که عقل را قهر می آورد و شعور را شرم

ما را لیکن از شعف بی شعوری خویش در پوست پوسته امکان مکان نبود و دمادم در حیرت مضاعف در تضعیف عقل چاره می ساختیم.

 

به انگشت عام و خاص اشاره شدن گر چه ابتدا شرم انگیز می نمود اما چون فرا گرفتیم که رخ دیگران را به رو نیاوریم و درویش وار از سر کرامت بر خنده عاقلان مسکین چشم بندیم، شیرین آمد.

و ایام ، فرهاد ما شد و سکوت، لیلای ما. ما و سکوت نطفه تدبر بستیم به کار خلق که در تنیدن کلاف بطلان به دور خویش تبحر داشتند و بر این کار بارها عنوان " موفقیت " می گذاشتند و ما در عجب که موفق کیست و موفقیت چیست.

عیان بود که همان قدر که ما سبب اعجاب شان بودیم آنان نیز برای ما شگفت انگیز بودند. از فرح شان غمناک می شدیم، چنانکه از طرب ما وحشت می کردند.

از خشم ما خوف می کردند، چنانکه از لذت های شان به خنده می افتادیم. این دو دنیا در تقابل با یکدیگر پیش می رفت تا ....

ما همچنان سکوت کردیم

و

 این ماجرا همچنان ادامه یافت  

+ فرشاد موتمنی ; ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

ما و مجنون

در دیوانگی بر ما گشودند

چو پرده از رخ مجنون زدوند

 

 

 

جماعت هو کردند و خندیدند و گفتند از قبیله مجنونیم و ما در دل به خود که از پشت مجنون بودیم افتخار کردیم و غره شدیم.

 

آن لیلا زدگان لیلا پرست بی لیلا ، که کوس عقل سر دادند و از شعور بی شعور خویش دم گرفتند، ما را به سخره ابلهانی خواندند که در کوچه و خیابان کلوخ اندازی می کنیم یا چوبی را شخصیت (! ) داده ، الاغ میخوانیم و جثه بزرگ شده، در مرداب (! ) کودکی از راه مانده ایم.

 

گفتند منصب بر ما منتسب نشود که آن را که شعور نباشد درک شعر نیاید.

گفتند دفتر بر ما روا نیاید که آن را که عقل نباشد امر معقول نشاید.

گفتند اعتنا _ و هم اعتماد _ بر ما نباید، که هیچ حسابی را محسوب نمی کنیم .

گفتند سلسله مجنون را سوزاندن بهتر که رسوایی بی خردی بی خرد داغی است بر پیشانی علم عالم

 

 

گفتند

 

و ما سکوت کردیم

 

و این ماجرا همچنان ادامه دارد.

+ فرشاد موتمنی ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۸
    پيام هاي ديگران ()   

آری برادر2

آری برادر

 

سکوت می کنم ، پس هستم.

+ فرشاد موتمنی ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٧
    پيام هاي ديگران ()