سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

دوشنبه

 

دوشنبه

 

اولین دوشنبه هرماه زمان خوشایندی برای عاشقان دیدار اوبود. همه از چند روز قبل برروی تقویم های رومیزی شان علامت می گذاشتند، ساعتشان را به دست راست می بستند، روی موبایل هایشان زنگ یادآوری می گذاشتند، حلقه ازدواجشان را به دست نمی کردند و هزار و یک کار دیگر تا یادشان باشد که دوشنبه اول ماه راس ساعت هفت بعد از ظهر درسالن اصلی شهر حضور پیدا کنند. حالا دیگر همه اورا می شناختند. اگرچه خیلی ها اورا نادان و احمق می دانستند و می گفتند عقلش پاره سنگ برمی دارد، اما خیلی ها هم از شیوه ای که پیشه خود کرده بود، شگفت  زده بودند و نسبت به او احساس احترام می کردند. اول بار، حدود یک سال پیش، به طور اتفاقی توسط یک دانشجوی فلسفه کشف شد و حالا یکسال بود که این برنامه هرماه دراولین دوشنبه برگزار می شد . حالا ساعت شش و ربع بعد از شهر اولین دوشنبه ماه بود.

زن جوان باکنجکاوی رو به دوستش کرد و گفت:« تو می گی امروز چی می گه؟ از چی حرف می زنه؟»

دوستش با هیجان جواب داد:« نمی دونم. یعنی نمی شه پیش بینی کرد. من فقط دلم می خواد زودتر به اونجا برسیم.»

چند خیابان آنطرفتر زوج جوانی درمسیرسالن اصلی شهردرحرکت بودند. گام های شتابان آنها برآسفالت خیابان هجوم می آورد. زن گفت :« من نمی دونم این مرد چنین اراده ای رو از کجا پیدا کرده؟» مرد بدون اینکه به زن نگاه کند، جواب داد:« من براش احترام زیادی قائلم. آدم بزرگیه. حرفهای خوبی هم می زنه.»

ساعت شش و نیم را نشان می داد. چند جوان دراین مورد بحث می کردند که چطوری می شود  اصلا حرف نزد.

اولی گفت:« من اگه یک ربع سکوت کنم، می میرم.»

دومی گفت:« پس اگه جای اون بودی، تاحالا مرده بودی»

سومی گفت:« من اصلا مخالفم. چه اصراری هست که آدم حرف نرنه؟»

دومی گفت:« شاید اصلا موضوعی برای صحبت کردن پیدا نمی کنه!»

اولی گفت:« روزه سکوت، این رو یکی از روزنامه ها درموردش تیتر کرده بود سوتیترش این بود : مردی که سی سال حرف نزد.»

دومی گفت:« یک رکورد.»

آنها به جلوی سالن اصلی شهر رسیده بودند. جمعیت درمقابل در موج می زد. مامورین سعی می کردند نظم را حکمفرما کنند. همه افراد بی صبرانه منتظر باز شدن دربودند. همه بلند بلند حرف می زدند و اظهار هیجان می کردند.

« اون مرد فوق العاده است رفیق. مردی که بعد از بیست و نه سال سکوت، حالا یک ساله که ماهی یکبار برای دوستدارانش حرف می زنه.»

« من باید ازش یک عکس بگیرم. واسه پوستر تبلیغاتی ام می خوام . می دونی که شرکت من درزمینه تولید میکروفون های هند فری دررده اوله.»

« ماه قبل حرفهای خوبی زد. خداکنه امروز همون موضوع رو ادامه بده. »

« من هنوز بلیط گیر نیاوردم. آقایون خانوم ها کسی از شما بلیط اضافی نداره؟ بازار سیاه میخرم.»

سرانجام ساعت هفت فرارسید. درب سالن گشوده شد و سیل جمعیت به داخل سالن هجوم آورد. دیری نپایید که همه صندلی ها پرشدند و جمعیت زیادی دراطراف ایستاده بودند. مجری برروی سن آمد و پس از ابراز احساسات و خوش آمد گویی از مرد دعوت کرد تا برروی سن بیاید. مرد درحالیکه حضور زیاد جمعیت و تشویق هایشان اورادچار تشویش کرده بود، بالا آمد. میانسال بود. با دست لرزان میکروفن را گرفت. تشویق حضار لحظه ای قطع نمی شد. حتی بعضی از آنها اشک می ریختند. مرد چند بار خواست صحبت را شروع کند، اما لکنت و اضطراب به اواجازه نداد. سرانجام چشمانش  را آرام بست و گفت:« س س سلام. میمیمی خمیخواستم ..بببه..گم.. ماماماه. دیگ دیگ.دیگهنن.نمینمیتونمبببیامه..ههمین

سیل جمعیت برایش دست می زدند و به احترامش از جای برخاسستند. مرد با دست و پای لرزان به سمت پائین سن حرکت کرد.

 

 

+ فرشاد موتمنی ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢۱
    پيام هاي ديگران ()