سكوت مقدس

خموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن

...

دیگر چه اهمیتی دارد

گیسوانت بلند باشد یا موهایت را مردانه زده
باشی.

رنگ گیسوانت شرابی باشد و مستم کند یا طلایی
باشد و داغم کند.

باد موهایت را به رقص آورد یا برف سپیدشان کند.

 

چه اهمیت دارد آیا

که رنگ چشمانت سیاه باشد چون شب یا آبی به رنگ
آسمان

عسلی را هیچ گاه دوست نداشتم

چشمان قهوه ای همه چیز را گند می بیند. نمی دانم
این فلسفه از کی در من زاده شد؟ چشمان من آبی است و همه چیز گند!!!

 

مگر مهم است

امروز لبانت کبود باشد یا سرخ

صورتی باشد یا بی رنگ, بیمار, خشک.

لب های پژمرده هیچ شباهتی به غنچه ندارند. این
را باد خوب می داند.

 

چه اهمیتی دارد اگر گاه با نوک زبانت لبت را
مرطوب کنی یا بگذاری خشکیده بماند. ترک بخورد. بسوزد و خونی شود.

 

بی اهمیت است برایم شکل دستانت. حجم هر شی در
دستهایت بی معنی است. چه انگشتانت بلند باشد و کشیده یا خپل و کوتاه توفیری نمی
کند. هر دو را می توان در هر وداع آرام فشرد. هر  دو را می توان در هوا تکان داد. هر دو را می
توان نداشت. هر دو را می توان نخواست.

 

چه اهمیتی دارد که چند خط مورب در کف دستانت
یکدیگر را قطع می کنند . چه اهمیتی دارد چند خط صاف به موازات هم می روند نرسیدن
را.

 

مهم نیست بلندی یا کوتاه. وقتی نباشی حجم بودن
های گذشته وجب شدنی نیست. طعم گسی می شود زیر زبان خاطره.خاکسترش را پنهان می کنم
تا بادی نیاید... تا یادی پا نگیرد...

در میان این همه بی اهمیت, آن چه برایم مهم است
مهم نبودن است و این که دیگر مهم نیست باشی یا نباشی.

همین!!!!

  

+ فرشاد موتمنی ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

سلام رفیق پیر !
خبرهای جدیدی شنیدم. شنیدم راضی شدی. شنیدم می خوای دست بکشی! جدی میگن! ای ول داره . یعنی باور کنم فهمیدی؟! باور کنم حالیت شده؟! باشه. باور می کنم پیر خرفت! ولی یه سئوال کفتار سیاه. راستش رو بگو از کجا فهمیدی.  از ظلم؟ از جنگ؟ از نامردی؟
یا از عشق های دروغین؟ محبت های زورکی؟ لبخندهای خاله زنکی؟
سخته سخت جون!
واسم سخته باور کنم دیگه اصراری به بیرون اومدن تکراری خورشید و غروب بی معنی اش نداری؟ یا دوست نداری پرواز پرنده و مد دریا و شکوفایی درخت رو.
...
می دونی پوست کلفت! سخته قبول کنم باور کنی دیگه تولید آدم بسه و ادامه این خط تولید مکانیکی کمکی به دنیا نمی کنه. سخته بپذیرم می خوای کرکره این یکشنبه بازار هرکی هر کی رو بکشی پایین و یه فوت قایم بکنی تا شمع مصنوعی عشق واسه همیشه خاموش بشه.
واستا. یعنی واقعا می خوای واستی تا همه پیاده بشن. بعد ترمز دست رو بخوابونی و بندازی تو سراشیبی. بابا با مرام! چه جوری به این نتیجه رسیدی؟
فقط یه سئوال دیگه. ماجرای منجی چی میشه؟  همونی که قرار بود بیاد درستت کنه. دستی به سر و گوشت بکشه. جوونت کنه.
می دونی پیر بد بو. من فکر می کنم اینم یه شوخی کثیف هست مثل همه سیاه بازیات.
ولی می خوام از همین جا با دوستام قرار بگذارم. شنبه شب دم اولین کافی نت برزخ
چطوره؟
+ فرشاد موتمنی ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

تنها

می دانم

خوب می دانم

تنها امیدت در زندگی رسیدن زمستان است تا یقه اسکی را با شلوار پاچه ای ست کنی
شال گردن را با کلاه.
و هر غروب از کنار گاری پر از انار بگذری . توقفی کنی و بیاندیشی چرا انارها بنفش تیره نیستند.
و دستانت که یخ زد باز به یاد آوری که تنها بخار دهانت هست که آنها را گرم می کند.
 

 

تنها

+ فرشاد موتمنی ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٤
    پيام هاي ديگران ()   

...

آدمای پشت گردن چروکیده ، قوزی، با عینک شیشه گرد کلفت ، که موقع راه رفتن فقط جلوی پاشون رو نگاه می کنن،گاهی با خودشون چیزی زمزمه می کنن و بعد سرشون رو بلند می کنن و می بینن رد شدن.

آدمای ردیف ته مترو، کنار پنجره، دست زیر چونه، خیره به بیرون، بی اعتنا به کنار دستی. غرق، ساکت، بی اعتنا 

آدمای پیاده روی های طولانی، تنها، زمزمه یک ترانه قدیمی، با کفش های بندی و گاهی نقابی بر بالای ابروها

آدمای صندلی گوشه میز سلف محل کار، بدون کنار دستی و روبرویی، پرس های ناتموم. هر روز. بی کلام. بی خنده.

آدمای صندلی ته کلاس دانشگاه. بدون سئوال. بدون پیشنهاد. بدون درخواست جزوه و فتوکپی و نمره.

آدمای غروب کافه. میز گوشه. رو به دریا. لیوان آبجوی نیمه. سیگاری نصفه تکیه داده به لبه جاسیگاری قهوه ای سوخته. بی کلاه . بی کروات. بی هم کلام.

آدمای طبقه آخر برج. بی رفت و آمد. بی مهمان. بی دعوت. گاهی چند روزنامه. چند کتاب. بی اعتنا به ساکنین ایستاده در آسانسور. بی میوه.

اینا هرگز نزدیک تان نمی شوند. اما اگر سراغ شان بروید با لبخندی استقبال می کنند. کلاهی بر می دارند. و اگر شانس بیارید و سر حرف باز شود بعد درمی یابید چقدر عمیق اند. چقدر ..............

+ فرشاد موتمنی ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

...

تب دار و بی قرار

در ساعت یک قرار بی بوسه

در ساعت یک قرار بی آغوش

چه توهم بزرگی بود

سال های دور

که فکر می کردم عاشق شده ام!

+ فرشاد موتمنی ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

عشق

عشق پیدا شد و pp به همه عالم زد!

+ فرشاد موتمنی ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۳
    پيام هاي ديگران ()   

سوگند

سوگند به ثانیه که قرار این نبود.

 قرار  این نبود که هر روز تکرار روز قبل باشد.

قرار نبود چشم اندازهای فردا زیر چادر سیاه تکرار فراموش شوند و امید کوچ کند و آرزو برود و ایمان به دار آویخته شود و نغمه خاموش شود و غنچه ناشکفته پرپر شود و رویا وهم شود و هر صبح بیداری بیاید بی علت و هر شب خواب لالایی تکرار را بیخ گوش زمزمه کند.

قرار این نبود که کاغذ مچاله شود. کتاب بسته شود. کی گفته بود میز تحریر سوزانده خواهد شد تا یک شب زمستانی دیگر _ فقط و فقط یک شب_ به صبح برسد.

قرار این نبود در ردیف آخر صندلی های سالن نمایش شاهد باز و بسته شدن پرده ای باشی  و میانش داستانی که راوی و بازیگرش کسان دیگرند.

قرار نبود هر صبح مسافر مترویی باشی تا به موقع صدای بوق کارت خوان حضور و غیابت  درآید و بعد همان میز همان صندلی و همان جلسات و همان تصمیمات و ...

قرا نبود آنقدر عادت کنی به صدای باران که بارش برایت بی رنگ شود و خاک باران خورده را تمییز ندهی از کود حیوانی.

قرار نبود لباس راه راه تنت کنی و پشت میله های راه راه ذهنی در دنیای سه در چهار خود فکر زندگی را فراموش کنی. سه قدم به راست ... دیوار ... چهار قدم به چپ... دیوار و ....

قرار نبود تک سرنشین برانی. در بزرگراه بی همراهی تخت گاز پا را بچسبانی به پدال. برای پیاده های خیالی بوق بزنی. فحش شان بدهی. چراغ قرمزها را رد کنی و به احترام اسب نمکی پشت هر چراغ سبز ترمز بزنی.

یادت هست؟

قرار بود یک پیپ داشته باشی. سرت را از ته بتراشی . با عینک شیشه گرد. یک اتوبوس بخری و قلمت همیشه در جیبت باشد و هر شب را تا صبح بنویسی و  جهت دهی و مرید پیدا کنی و نامت بر سر در سینمای شهر برود و هر از گاهی همه را دعوت کنی در اتوبوست بنشینند و عازم جایی بشوید و بین راه کنار سبزه زاری برای صبحانه نگه داری.  

 

راستی. ترمز دستی یادت نرود. بکش. محکم بکش.

+ فرشاد موتمنی ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٩
    پيام هاي ديگران ()   

.

 
من و زمین و عطارد به "زهره" دل بستیم
در این زمانه که دنیا مشتری "بهرام" است
 
+ فرشاد موتمنی ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٩
    پيام هاي ديگران ()