سكوت مقدسخموش باش و شكايت ز ظلم دور مكن |
||
می دانم
خوب می دانم
تنها امیدت در زندگی رسیدن زمستان است تا یقه اسکی را با شلوار پاچه ای ست کنی
شال گردن را با کلاه.
و هر غروب از کنار گاری پر از انار بگذری . توقفی کنی و بیاندیشی چرا انارها بنفش تیره نیستند.
و دستانت که یخ زد باز به یاد آوری که تنها بخار دهانت هست که آنها را گرم می کند.
تنها
آدمای پشت گردن چروکیده ، قوزی، با عینک شیشه گرد کلفت ، که موقع راه رفتن فقط جلوی پاشون رو نگاه می کنن،گاهی با خودشون چیزی زمزمه می کنن و بعد سرشون رو بلند می کنن و می بینن رد شدن.
آدمای ردیف ته مترو، کنار پنجره، دست زیر چونه، خیره به بیرون، بی اعتنا به کنار دستی. غرق، ساکت، بی اعتنا
آدمای پیاده روی های طولانی، تنها، زمزمه یک ترانه قدیمی، با کفش های بندی و گاهی نقابی بر بالای ابروها
آدمای صندلی گوشه میز سلف محل کار، بدون کنار دستی و روبرویی، پرس های ناتموم. هر روز. بی کلام. بی خنده.
آدمای صندلی ته کلاس دانشگاه. بدون سئوال. بدون پیشنهاد. بدون درخواست جزوه و فتوکپی و نمره.
آدمای غروب کافه. میز گوشه. رو به دریا. لیوان آبجوی نیمه. سیگاری نصفه تکیه داده به لبه جاسیگاری قهوه ای سوخته. بی کلاه . بی کروات. بی هم کلام.
آدمای طبقه آخر برج. بی رفت و آمد. بی مهمان. بی دعوت. گاهی چند روزنامه. چند کتاب. بی اعتنا به ساکنین ایستاده در آسانسور. بی میوه.
اینا هرگز نزدیک تان نمی شوند. اما اگر سراغ شان بروید با لبخندی استقبال می کنند. کلاهی بر می دارند. و اگر شانس بیارید و سر حرف باز شود بعد درمی یابید چقدر عمیق اند. چقدر ..............
تب دار و بی قرار
در ساعت یک قرار بی بوسه
در ساعت یک قرار بی آغوش
چه توهم بزرگی بود
سال های دور
که فکر می کردم عاشق شده ام!
سوگند به ثانیه که قرار این نبود.
قرار این نبود که هر روز تکرار روز قبل باشد.
قرار نبود چشم اندازهای فردا زیر چادر سیاه تکرار فراموش شوند و امید کوچ کند و آرزو برود و ایمان به دار آویخته شود و نغمه خاموش شود و غنچه ناشکفته پرپر شود و رویا وهم شود و هر صبح بیداری بیاید بی علت و هر شب خواب لالایی تکرار را بیخ گوش زمزمه کند.
قرار این نبود که کاغذ مچاله شود. کتاب بسته شود. کی گفته بود میز تحریر سوزانده خواهد شد تا یک شب زمستانی دیگر _ فقط و فقط یک شب_ به صبح برسد.
قرار این نبود در ردیف آخر صندلی های سالن نمایش شاهد باز و بسته شدن پرده ای باشی و میانش داستانی که راوی و بازیگرش کسان دیگرند.
قرار نبود هر صبح مسافر مترویی باشی تا به موقع صدای بوق کارت خوان حضور و غیابت درآید و بعد همان میز همان صندلی و همان جلسات و همان تصمیمات و ...
قرا نبود آنقدر عادت کنی به صدای باران که بارش برایت بی رنگ شود و خاک باران خورده را تمییز ندهی از کود حیوانی.
قرار نبود لباس راه راه تنت کنی و پشت میله های راه راه ذهنی در دنیای سه در چهار خود فکر زندگی را فراموش کنی. سه قدم به راست ... دیوار ... چهار قدم به چپ... دیوار و ....
قرار نبود تک سرنشین برانی. در بزرگراه بی همراهی تخت گاز پا را بچسبانی به پدال. برای پیاده های خیالی بوق بزنی. فحش شان بدهی. چراغ قرمزها را رد کنی و به احترام اسب نمکی پشت هر چراغ سبز ترمز بزنی.
یادت هست؟
قرار بود یک پیپ داشته باشی. سرت را از ته بتراشی . با عینک شیشه گرد. یک اتوبوس بخری و قلمت همیشه در جیبت باشد و هر شب را تا صبح بنویسی و جهت دهی و مرید پیدا کنی و نامت بر سر در سینمای شهر برود و هر از گاهی همه را دعوت کنی در اتوبوست بنشینند و عازم جایی بشوید و بین راه کنار سبزه زاری برای صبحانه نگه داری.
راستی. ترمز دستی یادت نرود. بکش. محکم بکش.
دختر نیستی
در چشمان من.
که دختران امروز, رنگی پوش فریب های دروغین اند.
تو را زن می بینم, من
که دختران دیروز,
که زنان امروز,
واقعی ترند.